ترا چند خوانم برين بارگاه * همى دور مانى ز فرمان و راه
كنون آن سپاهى كه نزد تواند * بسال و به ماه اورمزد تواند
براى و بدل ويژه با قيصرند * نهانى بانديشهء ديگرند
بر ما فرست آنك پيچيدهاند * همه سركشى را بسيچيدهاند
چو اين نامه آمد بنزد گراز * پر انديشه شد كهتر ديوساز
گزين كرد زان نامداران سوار * از ايران و نيران ده و دو هزار
بدان مهتران گفت يكدل شويد * سخن گفتن هر كسى مشنويد
بباشيد يك چند زين روى آب * مگيريد يك سر برفتن شتاب
چو هم پشت باشيد با همرهان * يكى كوه كندن ز بن بر توان
سپه رفت تا خرهء اردشير * هر آنكس كه بودند برنا و پير
كشيدند لشكر بران رودبار * بدان تا چه فرمان دهد شهريار
چو آگاه شد خسرو از كارشان * نبود آرزومند ديدارشان
بفرمود تا زاد فرخ برفت * بنزديك آن لشكر شاه تفت
چنين بود پيغام نزد سپاه * كه از پيش بودى مرا نيك خواه
چرا راه دادى كه قيصر ز روم * بياورد لشكر بدين مرز و بوم
كه بود آنك از راه يزدان بگشت * ز راه و ز پيمان ما بر گذشت
چو پيغام خسرو شنيد آن سپاه * شد از بيم رخسار ايشان سياه
كس آن راز پيدا نيارست كرد * بماندند با درد و رخساره زرد
پيمبر يكى بد بدل با گراز * همى داشت از آب و ز باد راز
بيامد نهانى بنزديكشان * بر افروخت جانهاى تاريكشان
مترسيد گفت اى بزرگان كه شاه * نديد از شما آشكارا گناه
مباشيد جز يكدل و يك زبان * مگوييد كز ما كه شد بدگمان
وگر شد همه زير يك چادريم * به مردى همه يار هم ديگريم
همان چون شنيدند آواز اوى * بدانست هر مهترى راز اوى
مهان يك سر از جاى برخاستند * بران هم نشان پاسخ آراستند
بر شاه شد زاد فرخ چو گرد * سخنهاى ايشان همه ياد كرد
به دو گفت رو پيش ايشان بگوى * كه اندر شما كيست آزار جوى
كه بفريفتش قيصر شوم بخت * بگنج و سليح و بتاج و بتخت
كه نزديك ما او گنهكار شد * هم از تاج و اورنگ بيزار شد
فرستيد يك سر بدين بارگاه * كسى را كه بودست زين سر گناه
بشد زاد فرخ بگفت اين سخن * رخ لشكر نو ز غم شد كهن
نيارست لب را گشود ايچ كس * پر از درد و خامش بماندند و بس
سبك زاد فرخ زبان برگشاد * همى كرد گفتار ناخوب ياد
كزين سان سپاهى دلير و جوان * نبينم كس اندر ميان ناتوان
شما را چرا بيم باشد ز شاه * بگيتى پراگنده دارد سپاه
بزرگى نبينم بدرگاه اوى * كه روشن كند اختر و ماه اوى
شما خوار داريد گفتار من * مترسيد يك سر ز آزار من