تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1314

مساهمون:

ص١٣١٤
كه هرگز كس اندر جهان آن نديد * نه از پير سر كار دانان شنيد
چنويى بدست يكى پيش كار * تبه شد تو تيمار و تنگى مدار
تو بىرنجى از كارها برگزين * چو خواهى كه يا بى بداد آفرين
كه نيك و بد اندر جهان بگذرد * زمانه دم ما همى بشمرد
اگر تخت يا بى اگر تاج و گنج * وگر چند پوينده باشى برنج
سر انجام جاى تو خاكست و خشت * جز از تخم نيكى نبايدت كشت

[ در بيدادى كردن خسرو و ناسپاسى سپاه او ]

بدان نامور تخت و جاى مهى * بزرگى و ديهيم شاهنشهى
جهاندار همداستانى نكرد * از ايران و توران بر آورد گرد
چو آن دادگر شاه بيداد گشت * ز بيدادى كهتران شاد گشت
بيامد فرخ زاد آزرمگان * دژم روى با زيردستان ژكان
ز هر كس همى خواسته بستدى * همى اين بران آن برين بر زدى
بنفرين شد آن آفرينهاى پيش * كه چون گرگ بيداد گر گشت ميش
بياراست بر خويشتن رنج نو * نكرد آرزو جز همه گنج نو
چو بىآب و بىنان و بىتن شدند * ز ايران سوى شهر دشمن شدند
هر آن كس كزان بتّرى يافت بهر * همى دود نفرين بر آمد ز شهر
يكى بىهنر بود نامش گراز * كزو يافتى خواب و آرام و ناز
كه بودى هميشه نگهبان روم * يكى ديو سر بود بيداد و شوم
چو شد شاه باداد بيدادگر * از ايران نخست او بپيچيد سر
دگر زاد فرخ كه نامى بدى * بنزديك خسرو گرامى بدى
نيارست كس رفت نزديك شاه * همه زاد فرخ بدى بار خواه
شهنشاه را چون پر آمد قفيز * دل زاد فرخ تبه گشت نيز
يكى گشت با سالخورده گراز * ز كشور بكشور بپيوست راز
گر از سپهبد يكى نامه كرد * بقيصر و را نيز بد كامه كرد
به دو گفت برخيز و ايران بگير * نخستين من آيم ترا دستگير
چو آن نامه برخواند قيصر سپاه * فراز آوريد از در رزمگاه
بياورد لشكر هم آنگه ز روم * بيامد سوى مرز آباد بوم

[ برگشتن سپاه ايران از خسرو و رها كردن شيرويه از بند ]

[ چو آگاه شد زان سخن شهريار * همى داشت آن كار دشوار خوار ]
[ بدانست كان هست كار گراز * كه گفته ست با قيصر رزمساز ]
بدان كش همى خواند و او چاره جست * همى داشت آن نامور شاه سست
ز پرويز ترسان بد آن بدنشان * ز درگاه او هم ز گردنكشان
شهنشاه بنشست با مهتران * هر آنكس كه بودند ز ايران سران
ز انديشهء پاك دل را بشست * فراوان ز هر گونه‌يى چاره جست
چو انديشهء روشن آمد فراز * يكى نامه بنوشت نزد گراز
كه از تو پسنديدم اين كاركرد * ستودم ترا نزد مردان مرد
ز كردارها برفزودى فريب * سر قيصر آوردى اندر نشيب
چو اين نامه آرند نزديك تو * پر انديشه كن راى تاريك تو