ندادى ورا بار سالار بار * نه نيزش بدى مردمى خواستار
چو نوميد برگشت زان بارگاه * ابا بربط آمد سوى باغ شاه
كجا باغبان بود مردوى نام * شد از ديدنش بار بد شادكام
بدان باغ رفتى بنوروز شاه * دو هفته ببودى بدان جشنگاه
سبك باربد نزد مردوى شد * هم آن روز با مرد همبوى شد
چنين گفت با باغبان باربد * كه گويى تو جانى و من كالبد
كنون آرزو خواهم از تو يكى * كجا هست نزديك تو اندكى
چو آيد بدين باغ شاه جهان * مرا راه ده تا ببينم نهان
كه تا چون بود شاه را جشنگاه * ببينم نهفته يكى روى شاه
به دو گفت مردى كايدون كنم * ز مغز تو انديشه بيرون كنم
چو خسرو همى خواست كايد بباغ * دل ميزبان شد چو روشن چراغ
بر باربد شد بگفت آنك شاه * همى رفت خواهد بران جشنگاه
همه جامه را باربد سبز كرد * همان بربط و رود ننگ و نبرد
بشد تا بجايى كه خسرو شدى * بهاران نشستنگهى نو شدى
يكى سرو بد سبز و برگش گشن * و را شاخ چون رزمگاه پشن
بران سرو شد بربط اندر كنار * زمانى همى بود تا شهريار
ز ايوان بيامد بدان جشنگاه * بياراست پيروزگر جاى شاه
بيامد پرى چهرهء ميگسار * يكى جام بر كف بر شهريار
جهاندار بستد ز كودك نبيد * بلور از مى سرخ شد ناپديد
بدانگه كه خورشيد برگشت زرد * همى بود تا گشت شب لاژورد
زننده بران سرو برداشت رود * همان ساخته پهلوانى سرود
يكى نغز دستان بزد بر درخت * كزان خيره شد مرد بيدار بخت
سرودى بآواز خوش بركشيد * كه اكنون تو خوانيش داد آفريد
بماندند يك مجلس اندر شگفت * همى هر كسى راى ديگر گرفت
بدان نامداران بفرمود شاه * كه جويند سرتاسر آن جشنگاه
فراوان بجستند و باز آمدند * بنزديك خسرو فراز آمدند
جهان ديده آنگه ره اندر گرفت * كه از بخت شاه اين نباشد شگفت
كه گردد گل سبز رامشگرش * كه جاويد بادا سر و افسرش
بياورد جامى دگر ميگسار * چو از خوب رخ بستد آن شهريار
زننده دگرگون بياراست رود * بر آورد ناگاه ديگر سرود
كه پيكار گردش همى خواندند * چنين نام ز آواز او راندند
چو آن دانشى گفت و خسرو شنيد * بآواز او جام مى دركشيد
بفرمود كاين را بجاى آوريد * همه باغ يك سر بپاى آوريد
بجستند بسيار هر سوى باغ * ببردند زير درختان چراغ
نديدند چيزى جز از بيد و سرو * خرامان به زير گل اندر تذرو
شهنشاه پس جام ديگر بخواست * بر آواز آن سر بر آورد راست
بر آمد دگر باره بانگ سرود * همان ساخته كرده آواز رود