همه كاخها را يك اندر دگر * بريد آنك بد شاه را كارگر
ز پوشيدنيها و از خوردنى * ز بخشيدنى هم ز گستردنى
بايوانهاشان بياراستند * پرستنده و بندگان خواستند
همان مى فرستاد و رامشگران * همه كاخ دينار بد بىكران
بهنگامشان رامش و خورد بود * نگهبان ايشان چهل مرد بود
[ داستان ساختن خسرو تاك ديس را ]
كنون داستان گوى در داستان * ازان يك دل و يك زبان راستان
ز تختى كه خوانى ورا طاق ديس * كه بنهاد پرويز در اسپريس
سر مايهء آن ز ضحاك بود * كه ناپارسا بود و ناپاك بود
بگاهى كه رفت آفريدون گرد * و ز ان تازيان نام مردى ببرد
يكى مرد بد در دماوند كوه * كه شاهش جدا داشتى از گروه
كجا جهن برزين بدى نام اوى * رسيده بهر كشورى كام اوى
يكى نامور شاه را تخت ساخت * گهر گرد بر گرد او در نشاخت
كه شاه آفريدون به دو شاد بود * كه آن تخت پر مايه آزاد بود
درم داد مر جهن را سى هزار * يكى تاج زرّين و دو گوشوار
همان عهد سارى و آمل نوشت * كه بد مرز منشور او چون بهشت
بدانگه كه ايران بايرج رسيد * كزان نامداران وى آمد پديد
جهاندار شاه آفريدون سه چيز * بران پادشاهى برافزود نيز
يكى تخت و آن گرزهء گاوسار * كه ماندست زو در جهان يادگار
سديگر كجا هفت چشمه گهر * همى خواندى نام او دادگر
چو ايرج بشد زو بماند اين سه چيز * همان شاد بد زو منوچهر نيز
هر انكس كه او تاج شاهى بسود * بران تخت چيزى همى برفزود
چو آمد بكى خسرو نيك بخت * فراوان بيفزود بالاى تخت
برين هم نشان تا بلهراسپ شد * وزو همچنان تا بگشتاسپ شد
چو گشتاسپ آن تخت را ديد گفت * كه كار بزرگان نشايد نهفت
بجاماسپ گفت اى گرانمايه مرد * فزونى چه دارى بدين كاركرد
يكايك ببين تا چه خواهى فزود * پس از مرگ ما را كه خواهد ستود
چو جاماسپ آن تخت را بنگريد * بديد از در گنج دانش كليد
بروبر شمار سپهر بلند * همى كرد پيدا چه و چون و چند
ز كيوان همه نقشها تا به ماه * بران تخت كرد او بفرمان شاه
چنين تا بگاه سكندر رسيد * ز شاهان هرانكس كه آن گاه ديد
همى برفزودى برو چند چيز * ز زرّ و ز سيم و ز عاج و ز شيز
مر آن را سكندر همه پاره كرد * ز بىدانشى كار يكباره كرد
بسى از بزرگان نهان داشتند * همى دست بر دست بگذاشتند
بدين گونه بد تا سر اردشير * كجا گشته بد نام آن تخت پير
ازان تخت جايى نشانى نيافت * بران آرزو سوى ديگر شتافت
بمرد او و آن تخت ازو باز ماند * ازان پس كه كام بزرگى براند