همى سبز در سبز خوانى كنون * برين گونه سازند مكر و فسون
چو بشنيد پرويز بر پاى خاست * بآواز او بر يكى جام خواست
كه بود اندر آن جام يك من نبيد * بيك دم مى روشن اندر كشيد
چنين گفت كاين گر فرشته بدى * ز مشك و ز عنبر سرشته بدى
و گر ديو بودى نگفتى سرود * همان نيز نشناختى زخم رود
بجوييد در باغ تا اين كجاست * همه باغ و گلشن چپ و دست راست
دهان و برش پر ز گوهر كنم * برين رود سازانش مهتر كنم
چو بشنيد رامشگر آواز اوى * همان خوب گفتار دمساز اوى
فرود آمد از شاخ سرو سهى * همى رفت با رامش و فرّهى
بيامد بماليد بر خاك روى * به دو گفت خسرو چه مردى بگوى
به دو گفت شاها يكى بندهام * بآواز تو در جهان زندهام
سراسر بگفت آنچ بود از بنه * كه رفت اندر آن يك دل و يك تنه
بديدار او شاد شد شهريار * بسان گلستان به ماه بهار
بسركش چنين گفت كاى بدهنر * تو چون حنظلى بار بد چون شكر
چرا دور كردى تو او را ز من * دريغ آمدت او درين انجمن
بآواز او شاد مى دركشيد * همان جام ياقوت بر سر كشيد
برين گونه تا سر سوى خواب كرد * دهانش پر از در خوشاب كرد
ببد باربد شاه رامشگران * يكى نامدارى شد از مهتران
سر آمد كنون قصهء باربد * مبادا كه باشد ترا يار بد
[ از ايوان خسرو كنون داستان * بگويم كه پيش آمد از راستان ]
جهان بر كهان و مهان بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد
بسى مهتر و كهتر از من گذشت * نخواهم من از خواب بيدار گشت
همانا كه شد سال بر شست و شش * نه نيكو بود مردم پيرِ كش
چو اين نامور نامه آيد ببن * ز من روى كشور شود پر سخن
ازان پس نميرم كه من زندهام * كه تخم سخن من پراگندهام
هر آنكس كه دارد هش و راى و دين * پس از مرگ بر من كند آفرين
كنون از مداين سخن نو كنم * صفتهاى ايوان خسرو كنم
[ ساختن خسرو ، ايوان مداين را ]
چنين گفت روشن دل پارسى * كه بگذاشت با كام دل چار سى
كه خسرو فرستاد كسها بروم * بهند و بچين و بآباد بوم
برفتند كاريگران سه هزار * ز هر كشورى آنك بد نامدار
از يشان هر آن كس كه استاد بود * ز خشت و ز گچ بر دلش ياد بود
چو صد مرد بيرون شد از روميان * ز ايران و اهواز و ز هر ميان
از يشان دلاور گزيدند سى * از ان سى دو رومى و دو پارسى
بر خسرو آمد جهان ديده مرد * برو كار و زخم بنا ياد كرد
گرانمايه رومى كه بد هندسى * بگفتار بگذشت از پارسى
به دو گفت شاه اين ز من در پذير * سخن هرچ گويم ز من ياد گير