ابا ياره و طوق و زرين كمر * بهر مهرهيى در نشانده گهر
دو صد برده تا مجمر افروختند * برو عود و عنبر همى سوختند
دو صد مرد برناى فرمانبران * ابا هر يكى نرگس و زعفران
همه پيش بردند تا باد بوى * چو آيد ز هر سو رساند بدوى
همه پيش آن كس كه با بوى خوش * همى رفت با مشك صد آبكش
كه تا ناورد ناگهان گرد باد * نشاند بران شاه فرخ نژاد
چو بشنيد شيرين كه آمد سپاه * بپيش سپاه آن جهاندار شاه
يكى زرد پيراهن مشكبوى * بپوشيد و گلنارگون كرد روى
يكى از برش سرخ ديباى روم * همه پيكرش گوهر و زرّ بوم
بسر بر نهاد افسر خسروى * نگارش همه پيكر پهلوى
از ايوان خسرو بر آمد به بام * بروز جوانى نبد شادكام
همى بود تا خسرو آنجا رسيد * سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد
چو روى ورا ديد بر پاى خاست * به پرويز بنمود بالاى راست
زبان كرد گويا بشيرين سخن * همى گفت زان روزگار كهن
بنرگس گل و ارغوان را بشست * كه بيمار بد نرگس و گل درست
بدان آبدارى و آن نيكوى * زبان تيز بگشاد بر پهلوى
كه تهما هژبرا سپهبد تنا * خجسته كيا گرد شير اوژنا
كجا آن همه مهر و خونين سرشك * كه ديدار شيرين بد او را پزشك
كجا آن همه روز كردن بشب * دل و ديده گريان و خندان دو لب
كجا آن همه بند و پيوند ما * كجا آن همه عهد و سوگند ما
همى گفت و ز ديده خوناب زرد * همى ريخت بر جامهء لاژورد
به چشم اندر آورد زو خسرو آب * بزردى رخش گشت چون آفتاب
فرستاد بالاى زرين ستام * ز رومى چهل خادم نيك نام
كه او را بمشكوى زرّين برند * سوى خانهء گوهر آگين برند
ازان جايگه شد بدشت شكار * ابا باده و رود و با ميگسار
چو از كوه و ز دشت برداشت بهر * همى رفت شادى كنان سوى شهر
ببستند آذين به شهر و به راه * كه شاه آمد از دشت نخچير گاه
ز ناليدن بوق و بانگ سرود * هوا گشت ز آواز بىتار و پود
چنان خسروى برز و شاخ بلند * ز دشت اندر آمد بكاخ بلند
ز مشكوى شيرين بيامد برش * ببوسيد پاى و زمين و برش
بموبد چنين گفت شاه آن زمان * كه بر ما مبر جز بنيكى گمان
مرين خوب رخ را بخسرو دهيد * جهان را بدين مژدهء نو دهيد
مر او را بآيين پيشى بخواست * كه آن رسم و آيين بد آنگاه راست
[ پند دادن بزرگان ، خسرو را ]
چو آگاهى آمد ز خسرو به راه * بنزد بزرگان و نزد سپاه
كه شيرين بمشكوى خسرو شدست * كهن بود كار جهان نو شدست
همه شهر زان كار غمگين شدند * پر انديشه و درد و نفرين شدند