تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1305

مساهمون:

ص١٣٠٥
بفرمان ز دوزخ تو كردى بهشت * همان خوب كردى تو كردار زشت
چنين گفت خسرو كه شيرين به شهر * چنان بد كه آن بىمنش تشت زهر
كنون تشت مى شد بمشكوى ما * برين گونه پر بو شد از بوى ما
ز من گشت بَد نام شيرين نخست * ز پر مايگان نامدارى نجست
همه مهتران خواندند آفرين * كه بىتاج و تختت مبادا زمين
بهى آن فزايد كه توبه كنى * مه آن شد بگيتى كه تو مه كنى
كه هم شاه و هم موبد و هم ردى * مگر بر زمين سايهء ايزدى

[ كشتن شيرين ، مريم را و بند كردن خسرو شيروى را ]

ازان پس فزون شد بزرگى شاه * كه خورشيد شد آن كجا بود ماه
همه روز با دخت قيصر بدى * همو بر شبستانش مهتر بدى
ز مريم همى بود شيرين به درد * هميشه ز رشكش دو رخساره زرد
بفرجام شيرين ورا زهر داد * شد آن نامور دخت قيصر نژاد
ازان چاره آگه نبد هيچ كس * كه او داشت آن راز تنها و بس
چو سالى بر آمد كه مريم بمرد * شبستان زرّين بشيرين سپرد
چو شيرويه را سال شد بر دو هشت * به بالا ز سى سالگان برگذشت
بياورد فرزانگان را پدر * بدان تا شود نامور پر هنر
همى داشت موبد مر او را نگاه * شب و روز شادان بفرمان شاه
چنان بد كه يك روز موبد ز تخت * بيامد بنزديك آن نيك بخت
چو آمد بنزديك شيرويه باز * هميشه ببازيش بودى نياز
يكى دفترى ديد پيش اندرش * نوشته كليله بران دفترش
بدست چپ آن جوان سترگ * بريده يكى خشك چنگال گرگ
سُروى سر گاوميشى براست * همى اين بران بر زدى چونك خواست
غمى شد دل موبد از كار اوى * ز بازى و بيهوده كردار اوى
بفالش بد آمد هم آن چنگ گرگ * شخ گاو و راى جوان سترگ
ز كار زمانه غمى گشت سخت * ازان برمنش كودك شوربخت
كجا طالع زادنش ديده بود * ز دستور و گنجور بشنيده بود
سوى موبد موبد آمد بگفت * كه بازيست با آن گرانمايه جفت
بشد زود موبد بگفت آن بشاه * همى داشت خسرو مر او را نگاه
ز فرزند رنگ رخش زرد شد * ز كار زمانه پر از درد شد
ز گفتار مرد ستاره شمر * دلش بود پر درد و پيچان جگر
همى گفت تا كردگار سپهر * چگونه نمايد بدين كرده چهر
چو بر پادشاهيش بيست و سه سال * گذر كرد شيرويه بفراخت يال
بيازرد زو شهريار بزرگ * كه كودك جوان بود و گشته سترگ
پر از درد شد جان خندان اوى * و ز ايوان او كرد زندان اوى
هم آن را كه پيوستهء او بدند * گه راى جستن بر او شدند
[ بسى ديگر از مهتر و كهتران * كه بودند با او ببند گران ]
همى بر گرفتند زيشان شمار * كه پُرسه فزون آمد از سه هزار