چنان بر گرفتم ز زين خدنگ * كه گفتى ندارم بيك پشّه سنگ
كمربند بگسست و بند قباى * ز چنگش فتادم نگون زير پاى
بدان زور هرگز نباشد هژبر * دو پايش به خاك اندر و سر بابر
سواران جنگى همه همگروه * كشيدندم از پيش آن لخت كوه
تو دانى كه شاهى دل و چنگ من * بجنگ اندرون زور و آهنگ من
بدست وى اندر يكى پشّهام * و زان آفرينش پر انديشهام
يكى پيل تن ديدم و شير چنگ * نه هوش و نه دانش نه راى و درنگ
عنان را سپرده بران پيل مست * يكى گرزهء گاوپيكر بدست
همانا كه كوپال سيصد هزار * زدندش بران تارك ترگ دار
تو گفتى كه از آهنش كردهاند * ز سنگ و ز رويش بر آوردهاند
چه درياش پيش و چه ببر بيان * چه درّنده شير و چه پيل ژيان
همى تاخت يكسان چو روز شكار * ببازى همى آمدش كارزار
چنو گر بدى سام را دستبرد * بتركان نماندى سرافراز گرد
جز از آشتى جستنت راى نيست * كه با او سپاه ترا پاى نيست
زمينى كجا آفريدون گرد * بدانگه بتور دلاور سپرد
به من داده بودند و بخشيده راست * ترا كين پيشين نبايست خواست
تو دانى كه ديدن نه چون آگهيست * ميان شنيدن هميشه تهيست
[ گلستان كه امروز باشد ببار * تو فردا چنى گل نيايد به كار ]
از امروز كارى بفردا ممان * كه داند كه فردا چه گردد زمان
ترا جنگ ايران چو بازى نمود * ز بازى سپه را درازى فزود
نگر تا چه مايه ستام بزر * هم از ترگ زرّين و زرّين سپر
همان تازى اسپان زرّين لگام * همان تيغ هندى بزرّين نيام
ازين بيشتر نامداران گرد * قباد اندر آمد بخوارى ببرد
چو كلباد و چون بارمان دلير * كه بودى شكارش همه نرّه شير
خزروان كجا زال بشكست خرد * نمودش بگرز گران دستبرد
شماساس كين توز لشكر پناه * كه قارن بكشتش بآوردگاه
[ جزين نامداران كين صد هزار * فزون كشته آمد گه كارزار ]
بتر زين همه نام و ننگ شكست * شكستى كه هرگز نشايدش بست
گر از من سر نامور گشته شد * كه اغريرث پر خرد كشته شد
جوانى به دو نيكئى روزگار * من امروز را دى گرفتم شمار
كه پيش آمدندم همان سركشان * پس پشت هر يك درفشى كشان
بسى ياد دادندم از روزگار * دمان از پس و من دوان زار و خوار
كنون از گذشته مكن هيچ ياد * سوى آشتى ياز با كىقباد
گرت ديگر آيد يكى آروزى * بگرد اندر آيد سپه چار سوى
بيك دست رستم كه تابنده هور * گه رزم با او نتابد به زور
به روى دگر قارن رزم زن * كه چشمش نديدست هرگز شكن
سه ديگر چو كشواد زرّين كلاه * كه آمد به آمل ببرد آن سپاه