چنين هم بمشكوى زرّين من * چه در خانهء گوهر آگين من
پرستار باشد ده و دو هزار * همه پاك با طوق و با گوشوار
ازان پس نگهدار ايشان توى * كه با رنج و تيمار خويشان توى
نخواهم كه گويند زيشان سخن * جز از تو اگر نو بود گر كهن
شنيد آن سخن گرديه شاد شد * ز بيغارهء دشمن آزاد شد
همى رُفت روى زمين را به روى * همى آفرين خواند بر فرّ اوى
[ در انگيزهء خراب شدن شهر رى ]
برآمد برين روزگارى دراز * نبد گرديه را به چيزى نياز
چنين مى همى خورد با بخردان * بزرگان و رزم آزموده ردان
بدان مجلس اندر يكى جام بود * نوشته برو نام بهرام بود
بفرمود تا جام بنداختند * و ز ان هر كسى دل بپرداختند
گرفتند نفرين ببهرام بر * بران جام و آرندهء جام بر
چنين گفت كاكنون بر و بوم رى * بكوبند پيلان جنگى بپى
همه مردم از شهر بيرون كنند * همه رى بپى دشت و هامون كنند
گرانمايه دستور با شهريار * چنين گفت كاى از كيان يادگار
نگه كن كه شهرى بزرگست رى * نشايد كه كوبند پيلان بپى
كه يزدان دران كار همداستان * نباشد نه هم بر زمين راستان
بدستور گفت آن زمان شهريار * كه بدگوهرى بايد و نابكار
كه يك چند باشد برى مرزبان * يكى مرد بىدانش و بد زبان
به دو گفت بهمن كه گر شهريار * بخواهد نشان چنين نابكار
بجوييم و اين را بجا آوريم * نبايد كه بىرهنما آوريم
چنين گفت خسرو كه بسيارگوى * نژند اخترى بايدم سرخ موى
تنش سرخ و بينى كژ و روى زشت * همان دوزخى روى دور از بهشت
يكى مرد بدنام و رخساره زرد * بدانديش و كوتاه و دل پر ز درد
همان بد دل و سفله و بىفروغ * سرش پر ز كين و زبان پر دروغ
دو چشمش كژ و سبز و دندان بزرگ * به راه اندرون كژ رود همچو گرگ
همه موبدان مانده زو در شگفت * كه تا ياد خسرو چنين چون گرفت
همى جست هر كس بگرد جهان * ز شهر كسان از كهان و مهان
چنان بد كه روزى يكى نزد شاه * بيامد كزين گونه مردى به راه
بديدم بيارم بفرمان كى * بدان تا فرستدش خسرو برى
بفرمود تا نزد او آورند * و زان گونه بازى بكو آورند
ببردند زين گونه مردى برش * بخنديد زو كشور و لشكرش
به دو گفت خسرو ز كردار بد * چه دارى به ياد اى بد بىخرد
چنين گفت با شاه كز كار بد * نياسايم و نيست با من خرد
سخن هرچ گويى دگرگون كنم * تن و جان مردم پر از خون كنم
سر مايهء من دروغست و بس * سوى راستى نيستم دست رس
به دو گفت خسرو كه بد اخترت * نوشته مبادا جزين بر سرت