به دو گفت ز ايدر فراوان سپاه * بآمل فرستادهام كينه خواه
همه خسته و كشته باز آمدند * پر از ناله و با گداز آمدند
كنون اندرين راى ما را يكيست * كه از راى ما تاج و تخت اندكيست
چو بهرام چوبينه گم كرد راه * هميشه بدى گرديه نيك خواه
كنون چارهيى هست نزديك من * مگو اين سخن بر سر انجمن
سوى گرديه نامه بايد نوشت * چو جويى پر از مى بباغ بهشت
كه با تو همى دوستدارى كنم * بهر جاى و هر كار يارى كنم
بر آمد برين روزگارى دراز * زبان بر دلم هيچ نگشاد راز
كنون روزگار سخن گفتن است * كه گردوى ما را بجاى تنست
نگر تا چگونه كنى چارهيى * كزان گم شود زشت پتيارهيى
كه گستهم را زير سنگ آورى * دل و خانهء ما بچنگ آورى
چو اين كرده باشى سپاه ترا * همان در جهان نيك خواه ترا
مرانرا كه خواهى دهم كشورى * بگردد بران كشور اندر سرى
تو آيى بمشكوى زرّين من * سر آورده باشى همه كين من
برين بر خورم سخت سوگند نيز * فزايم برين بندها بند نيز
اگر پيچم اين دل ز سوگند من * مبادا ز من شاد پيوند من
به دو گفت گردوى نوشه بدى * چو ناهيد در برج خوشه بدى
تو دانى كه من جان و فرزند خويش * بر و بوم آباد و پيوند خويش
بجاى سر تو ندارم به چيز * گرين چيزها ارجمندست نيز
بدين كس فرستم بنزديك اوى * درفشان كنم جان تاريك اوى
يكى رقعه خواهم برو مهر شاه * همان خط او چون درخشنده ماه
به خواهر فرستم زن خويش را * كنم دور زين در بدانديش را
كه چونين سخن نيست جز كار زن * بويژه زنى كو بود راى زن
برين نيز هر چون همى بنگرم * پيام تو بايد بر خواهرم
برآيد بكام تو اين كار زود * برين بيش و كم بر نبايد فزود
چو بشنيد خسرو بران شاد شد * همه رنجها بر دلش باد شد
هم آنگه ز گنجور قرطاس خواست * ز مشك سيه سوده انقاس خواست
يكى نامه بنوشت چون بوستان * گل بوستان چون رخ دوستان
پر از عهد و پيوند و سوگندها * ز هر گونهيى لابه و پندها
چو برگشت عنوان آن نامه خشك * نهادند مهرى و بروبر ز مشك
نگينى برو نام پرويز شاه * نهادند بر مهر مشك سياه
يكى نامه بنوشت گردوى نيز * بگفت اندرو پند و بسيار چيز
سر نامه گفت آنك بهرام كرد * همه دوده و بوم بدنام كرد
كه بخشايش آراد يزدان به روى * مبادا پشيمان ازان گفت و گوى
هرانكس كه جانش ندارد خرد * كم و بيشى كارها ننگرد
گر او رفت ما از پس او رويم * بداد خداى جهان بگرويم
چو جفت من آيد بنزديك تو * درخشان كند جان تاريك تو