تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1291

مساهمون:

ص١٢٩١
ز گفتار او هيچ گونه مگرد * چو گردى شود بخت را روى زرد
نهاد آن خط خسرو اندر ميان * بپيچيد بر نامه بر پرنيان
زن چاره‌گر بستد آن نامه را * شنيد آن سخنهاى خودكامه را
همى تاخت تا بيشهء نارون * فرستادهء زن بنزديك زن
ازو گرديه شد چو خرم بهار * همان رخ پر از بوى و رنگ و نگار
ز بهرام چندى سخن راندند * همى آب مژگان برافشاندند
پس آن نامهء شوى با خط شاه * نهانى به دو داد و بنمود راه
چو آن شير زن نامهء شاه ديد * تو گفتى به روى زمين ماه ديد
بخنديد و گفت اين سخن را برنج * ندارد كسى كش بود يار پنج
بخواند آن خط شاه بر پنج تن * نهان داشت زان نامدار انجمن
چو بگشاد لب زود پيمان ببست * گرفت آن زمان دست او را بدست
همان پنج تن را بر خويش خواند * به نزديكى خوابگه بر نشاند
چو شب تيره شد روشنايى بكشت * لب شوى بگرفت ناگه بمشت
ازان مردمان نيز يار آمدند * ببالين آن نامدار آمدند
بكوشيد بسيار با مرد مست * سر انجام گويا زبانش ببست
سپهبد بتاريكى اندر بمرد * شب و روز روشن بخسرو سپرد
به شهر اندرون بانگ و فرياد خاست * بهر برزنى آتش و باد خاست
چو آواز بشنيد ناباك زن * بخفتان رومى بپوشيد تن
شب تيره ايرانيان را بخواند * سخنهاى آن كشته چندى براند
پس آن نامهء شاه بنمودشان * دليرى و تندى بيفزودشان
همه سركشان آفرين خواندند * بران نامه بر گوهر افشاندند

[ نامه نوشتن گرديه به خسرو و خواستن خسرو پرويز او را ]

دوات و قلم خواست ناباك زن * ز هر گونه انداخت با راى زن
يكى نامه بنوشت نزديك شاه * ز بدخواه و ز مردم نيك خواه
سر نامه كرد آفرين از نخست * برانكس كه او كينه از دل بشست
دگر گفت كارى كه فرمود شاه * بر آمد بكام دل نيك خواه
پراگنده گشت آن سپاه سترگ * ببخت جهاندار شاه بزرگ
ازين پس كنون تا چه فرمان دهى * چه آويزى از گوشوار رهى
چو آن نامه نزديك خسرو رسيد * از ان زن و را شادى نو رسيد
فرستاده‌يى خواست شيرين سخن * كه داند همه داستان كهن
يكى نامه برسان ارژنگ چين * نوشتند و كردند چند آفرين
گرانمايه زن را بدرگاه خواند * بنامه و را افسر ماه خواند
فرستاده آمد بر زن چو گرد * سخنهاى خسرو به دو ياد كرد
زن شير زان نامهء شهريار * چو رخشنده گل شد بوقت بهار
سپه را بدر خواند و روزى بداد * چو شد روز روشن بنه بر نهاد
چو آمد به نزديكى شهريار * سپاهى پذيره شدش بىشمار
ز ره چون بدرگاه شد بار يافت * دل تا جور پر ز تيمار يافت