بسى نامور مهتران با منند * نبايد كه آيد بريشان گزند
نشستم بآموى تا پاسخم * بيارد مگر اختر فرّخم
[ كشتن خسرو بندوى را به خون پدرش - هرمز - ]
ازان پس بآرام بنشست شاه * چو برخاست بهرام جنگى ز راه
نديد از بزرگان كسى كينه جوى * كه با او به روى اندر آورد روى
بدستور پاكيزه يك روز گفت * كه انديشه تا كى بود در نهفت
كشندهء پدر هر زمان پيش من * همى بگذرد چون بود خويش من
چو روشن روانم پر از خون بود * همى پادشاهى كنم چون بود
نهادند خوان و مىء چند خورد * هم آن روز بندوى را بند كرد
ازان پس چنين گفت با رهنما * كه او را هم اكنون ببر دست و پا
بريدند هم در زمان او بمرد * پر از خون روانش بخسرو سپرد
[ سر پيچيدن گستهم از خسرو پرويز و خواستن او گرديه را ]
و زان پس بسوى خراسان كسى * گسى كرد و اندرز دادش بسى
به دو گفت با كس مجنبان زبان * از ايدر برو تا در مرزبان
بگستهم گو ايچ گونه مپا * چو اين نامهء من بخوانى بيا
فرستاده چون در خراسان رسيد * بدرگاه مرد تن آسان رسيد
بگفت آنچ فرمان پرويز بود * كه شاه جوان بود و خونريز بود
چو گستهم بشنيد لشكر براند * پراگنده لشكر همه باز خواند
چنين تا به شهر بزرگان رسيد * ز سارى و آمل بگرگان رسيد
شنيد آنك شد شاه ايران درشت * برادرش را او بمستى بكشت
چو بشنيد دستش بدندان بكند * فرود آمد از پشت اسپ سمند
همه جامهء پهلوى كرد چاك * خروشان بسر بر همى ريخت خاك
بدانست كو را جهاندار شاه * بكين پدر كرد خواهد تباه
خروشان از ان جايگه بازگشت * تو گفتى كه با باد انباز گشت
سپاه پراگنده كرد انجمن * همى تاخت تا بيشهء نارون
چو نزديكى كوه آمل رسيد * سپه را بدان بيشه اندر كشيد
همى برد بر هر سوى تاختن * بدان تاختن بود كين آختن
بهر سو كه بيكار مردم بدند * بنانى همى بندهء او شدند
بجايى كجا لشكر شاه بود * كه گستهم زان لشكر آگاه بود
همى بر سرانشان فرود آمدى * سپه را يكايك بهم بر زدى
و زان پس چو گردوى شد نزد شاه * بگفت آن كجا خواهرش با سپاه
بدان مرزبانان خاقان چكرد * كه در مرو زيشان بر آورد گرد
و زان روى گستهم بشنيد نيز * كه بهرام يل را پر آمد قفيز
همان گرديه با سپاه بزرگ * برفت از بر نامدار سترگ
پس او سپاهى بيامد بكين * چه كرد او بدان نامداران چين
پذيره شدن را سپه برنشاند * ازان جايگه نيز لشكر براند
چو آگاه شد گرديه رفت پيش * از آموى با نامداران خويش