تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1287

مساهمون:

ص١٢٨٧
دلاور تبرگش ندانست باز * بزد پاشنه شد بر او فراز
چنين گفت كان خواهر كشته شاه * كجا جويمش در ميان سپاه
كه با او مرا هست چندى سخن * چه از نو چه از روزگار كهن
به دو گرديه گفت اينك منم * كه بر شير درنده اسپ افگنم
چو بشنيد آواز او را تبرگ * بران اسپ جنگى چو شير سترگ
شگفت آمدش گفت خاقان چين * ترا كرد زين پادشاهى گزين
بدان تا تو باشى ورا يادگار * ز بهرام شير آن گزيده سوار
همى گفت پادشا آن نيكوى * بجاى آورم چون سخن بشنوى
مرا گفت بشتاب و او را بگوى * كه گر ز آنك گفتم نديدى تو روى
چنان دان كه اين خود نگفتم ز بن * مگر نيز باز آمدم زان سخن
ازين مرز رفتن مرا روى نيست * مكن آرزو گر ترا شوى نيست
سخنها برين گونه پيوند كن * وگر پند نپذيردت بند كن
همانرا كه او را بدان داشتست * سخنها ز اندازه بگذاشتست
به دو گرديه گفت كز رزمگاه * بيك سو شويم از ميان سپاه
سخن هرچ گفتى تو پاسخ دهم * ترا اندرين راى فرخ نهم
ز پيش سپاه اندر آمد تبرگ * بيامد بر نامدار سترگ
چو تنها بديدش زن چاره جوى * از ان مغفر تيره بگشاد روى
به دو گفت بهرام را ديده‌اى * سوارى و رزمش پسنديده‌اى
مرا بود هم مادر و هم پدر * كنون روزگار وى آمد بسر
كنون من ترا آزمايش كنم * يكى سوى رزمت نمايش كنم
اگر از در شوى يا بى بگوى * همانا مرا خود پسندست شوى
بگفت اين و زان پس برانگيخت اسپ * پس او همى تاخت ايزدگشسپ
يكى نيزه زد بر كمربند اوى * كه بگسست خفتان و پيوند اوى
يلان سينه با آن گزيده سپاه * برانگيخت اسپ اندران رزمگاه
همه لشكر چين بهم بر شكست * بسى كشت و افگند و چندى بخست
دو فرسنگ لشكر همى شد ز بس * بر اسپان نماندند بسيار كس
سراسر همه دشت شد رود خون * يكى بىسر و ديگرى سرنگون

[ نامه نوشتن گرديه به برادر ]

چو پيروز شد سوى ايران كشيد * بر شهريار دليران كشيد
[ بروز چهارم بآموى شد * نديدى زنى كو جهانجوى شد ]
[ بآموى يك چند بنشست و بود * بدلش اندرون داوريها فزود ]
يكى نامه سوى برادر به درد * نوشت و ز هر كارش آگاه كرد
نخستين سخن گفت بهرام گرد * بتيمار و درد برادر بمرد
ترا و مرا مزد بسيار باد * روان وى از ما بىآزار باد
دگر گفت با شهريار بلند * بگوى آنچ از من شنيدى ز پند
پس ما بيامد سپاهى گران * همه نامداران جنگاوران
برانگونه برگاشتمشان ز رزم * كه نه رزم بينند زان پس نه بزم