نترسد ز انبوه مردم كشان * گر از ابر باشد برو سر فشان
بتوران غريبيم و بىپشت و يار * ميان بزرگان چنين سست و خوار
همى رفت خواهم چو تيره شود * سر دشمن از خواب خيره شود
شما دل برفتن مداريد تنگ * كه از چينيان لشكر آيد بجنگ
كه خود بىگمان از پس من سران * بيايند با گرزهاى گران
همه جان يكايك به كف بر نهيد * اگر لشكر آيد دميد و دهيد
و گر بر چنين رويتان نيست راى * از ايدر مجنبيد يك تن ز جاى
بآواز گفتند ما كهتريم * ز راى و ز فرمان تو نگذريم
برين بر نهادند و برخاستند * همه جنگ چين را بياراستند
يلان سينه و مهر و ايزد گشسپ * نشستند با نامداران بر اسپ
همى گفت هر كس كه مردان بنام * به از زنده و چينيان شادكام
هم آنگه سوى كاروان بر گذشت * شتر خواست تا پيش او شد ز دشت
گزين كرد زان اشتران سه هزار * بدان تا بنه بر نهادند و بار
چو شب تيره شد گرديه بر نشست * چو گردى سر افراز و گرزى بدست
بر افگند پر مايه برگستوان * ابا جوشن و تيغ و ترگ گوان
همى راند چون باد لشكر به راه * برخشنده روز و شبان سياه
[ فرستادن خاقان ، تورگ را از پس گرديه و كشتن گرديه ، او را ]
ز لشكر بسى زينهارى شدند * بنزديك خاقان بزارى شدند
برادر بيامد بنزديك اوى * كه اى نامور مهتر جنگ جوى
سپاه دلاور بايران كشيد * بسى زينهارى بر ما رسيد
ازين ننگ تا جاودان بر درت * بخندد همى لشكر و كشورت
سپهدار چين كان سخنها شنيد * شد از خشم رنگ رخش ناپديد
به دو گفت بشتاب و بركش سپاه * نگه كن كه لشكر كجا شد به راه
بريشان رسى هيچ تندى مكن * نخستين فراز آر شيرين سخن
از يشان نداند كسى راه ما * مگر بشكنى پشت بد خواه ما
به خوبى سخن گوى و بنوازشان * بمردانگى سر بر افرازشان
و گر هيچ سازد كسى با تو جنگ * تو مردى كن و دور باش از درنگ
از يشان يكى گورستان كن بمرو * كه گردد زمين همچو پرّ تذرو
بيامد سپهدار با شش هزار * گزيده ز تركان جنگى سوار
بروز چهارم بريشان رسيد * زن شير دل چون سپه را بديد
از يشان بدل بر نكرد ايچ ياد * ز لشكر سوى ساربان شد چو باد
يكايك بنه از پس پشت كرد * بيامد نگه كرد جاى نبرد
سليح برادر بپوشيد زن * نشست از بر بارهء گام زن
دو لشكر برابر كشيدند صف * همه جانها برنهاده به كف
بپيش سپاه اندر آمد تبرگ * كه خاقان ورا خواندى پير گرگ
بايرانيان گفت كان پاك زن * مگر نيست با اين بزرگ انجمن
بشد گرديه با سليح گران * ميان بسته برسان جنگاوران