دل او ز تيمار خسته مباد * اميد جهان زو گسسته مباد
مباد ايچ گيتى ز خاقان تهى * به دو شاد بادا كلاه مهى
كنون چون نشستيم با يكديگر * بخوانيم و نامه همه سربسر
بدان كو بزرگست و دارد خرد * يكايك بدين آرزو بنگرد
كنون دوده را سر بسر شيونست * نه هنگامهء اين سخن گفتنست
چو سوك چنان مهتر آيد بسر * ز فرمان خاقان نباشد گذر
مرا خود بايران شدن روى نيست * زن پاك را بهتر از شوى نيست
اگر من بدين زودى آيم به راه * چه گويد مرا آن خردمند شاه
خردمند بىشرم خواند مرا * چو خاقان بىآزرم داند مرا
بدين سوك چون بگذرد چار ماه * سوارى فرستم بنزديك شاه
همه بشنوم هرچ بايد شنيد * بگويندگان تا چه آيد پديد
بگويم يكايك بنامه درون * چو آيد بنزديك او رهنمون
تو اكنون از ايدر بشادى خرام * بخاقان بگو آنچ دادم پيام
فراوان فرستاده را هديه داد * جهان ديده از مرو برگشت شاد
[ سگالش گرديه با پهلوانان خويش و گريختن از مرو ]
و زان پس جوان و خردمند زن * بآرام بنشست با راى زن
چنين گفت كامد يكى نو سخن * كه جاويد بر دل نگردد كهن
جهاندار خاقان بياراستست * سخنها ز هر گونه پيراستست
ازو نيست آهو بزرگست شاه * دلير و خداوند توران سپاه
و ليكن چو با تُرك ايرانيان * بكوشد كه خويشى بود در ميان
ز پيوند و ز بند آن روزگار * غم و رنج بيند بفرجام كار
نگر تا سياوش از افراسياب * چه بر خورد جز تابش آفتاب
سر خويش داد از نخستين بباد * جوانى كه چون او ز مادر نزاد
همان نيز پور سياوش چه كرد * ز توران و ايران برآورد گرد
بسازيد تا ما ز تركان نهان * بايران بريم اين سخن ناگهان
بگردوى من نامهيى كردهام * هم از پيش تيمار اين خوردهام
كه بر شاه پيدا كند كار ما * بگويد ز رنج و ز تيمار ما
بنيروى يزدان چنو بشنود * بدين چرب گفتار من بگرود
به دو گفت هر كس كه بانو توى * بايران و چين پشت و بازو توى
نجنباندت كوه آهن ز جاى * يلان را به مردى توى رهنماى
ز مرد خردمند بيدارتر * ز دستور داننده هشيارتر
همه كهترانيم و فرمان تراست * برين آرزو راى و پيمان تراست
چو بشنيد زيشان عرض را بخواند * درم داد و او را بديوان نشاند
بيامد سپه سربسر بنگريد * هزار و صد و شست يل برگزيد
كزان هر سوارى بهنگام كار * نبرگاشتندى سر از ده سوار
درم داد و آمد سوى خانه باز * چنين گفت با لشكر رزمساز
كه هر كس كه ديد او دوال ركيب * نپيچد دل اندر فراز و نشيب