همى پند بر من نبد كارگر * ز هر گونه چون ديو بد راه بر
نبد خسروى برتر از جمشيد * كزو بود گيتى به بيم و اميد
كجا شد بگفتار ديوان ز راه * جهان كرد بر خويشتن بر سياه
همان نيز بيدار كاوس كى * جهاندار نيك اختر و نيك پى
تبه شد بگفتار ديو پليد * شنيدى بديها كه او را رسيد
همان به آسمان شد كه گردان سپهر * ببيند پراگندن ماه و مهر
مرا نيز هم ديو بىراه كرد * ز خوبى همان دست كوتاه كرد
پشيمانم از هرچ كردم ز بد * كنون گر ببخشد ز يزدان سزد
نوشته برين گونه بد بر سرم * غم كردههاى كهن چون خورم
ز تارك كنون آب برتر گذشت * غم و شادمانى همه باد گشت
نوشته چنين بود و بود آنچ بود * نوشته نكاهد نه هرگز فزود
همان پند تو يادگار منست * سخنهاى تو گوشوار منست
سر آمد كنون كار بيداد و داد * سخنهات بر من مكن نيز ياد
شما روى را سوى يزدان كنيد * همه پشت بر بخت خندان كنيد
ز بدها جهاندارتان يار بس * مگوييد ز اندوه و شادى بكس
نبودم بگيتى جزين نيز بهر * سر آمد كنون رفتنىام ز دهر
يلان سينه را گفت يك سر سپاه * سپردم ترا بخت بيدار خواه
نگه كن بدين خواهر پاك تن * ز گيتى بس او مر ترا راى زن
مباشيد يك تن ز ديگر جدا * جدايى مبادا ميان شما
برين بوم دشمن مماندى دير * كه رفتيم و گشتيم از گاه سير
همه يك سره پيش خسرو شويد * بگوييد و گفتار او بشنويد
گر آمرزش آيد شما را ز شاه * جز او را مخوانيد خورشيد و ماه
مرا دخمه در شهر ايران كنيد * براى كاخ بهرام ويران كنيد
بسى رنج ديدم ز خاقان چين * نديدم كه يك روز كرد آفرين
نه اين بود زان رنج پاداش من * كه ديوى فرستد بپرخاش من
و ليكن همانا كه او اين سخن * اگر بشنود سر نداند ز بن
نبود اين جز از كار ايرانيان * همى ديو بد رهنمون در ميان
بفرمود پس تا بيامد دبير * نويسد يكى نامهيى بر حرير
بگويد بخاقان كه بهرام رفت * بزارى و خوارى و بىكام رفت
تو اين ماندگان را ز من ياد دار * ز رنج و بد دشمن آزاد دار
كه من با تو هرگز نكردم بدى * همى راستى جستم و بخردى
بسى پندها خواند بر خواهرش * ببر در گرفت آن گرامى سرش
دهن بر بناگوش خواهر نهاد * دو چشمش پر از خون شد و جان بداد
برو هر كسى زار بگريستند * به درد دل اندر همى زيستند
همى خون خروشيد خواهر ز درد * سخنهاى او يك بيك ياد كرد
ز تيمار او شد دلش به دو نيم * يكى تنگ تابوت كردش ز سيم
بديبا بياراست جنگى تنش * قصب كرد در زير پيراهنش