كسى را فرستاد و او را بخواند * بران نامور جايگاهش نشاند
مر او را درم داد و دينار داد * همان پوشش و خورد بسيار داد
چو بر خوان نشستى ورا خواندى * بر نامدارانش بنشاندى
پر انديشه بد مرد بسيار دان * شكيبا دل و زيرك و كاردان
و زان روى با كدخداى سراى * ز خاتون چينى همى گفت راى
همان پيش خاقان بروز و بشب * چو رفتى همى داشتى بسته لب
چنين گفت با مهتر آن مرد پير * كه چون تو سرافراز مردى دبير
اگر در پزشكيت بهره بدى * وگر نامت از دور شهره بدى
يكى تاج نو بوديى بر سرش * بويژه كه بيمار شد دخترش
به دو گفت كاين دانشم نيز هست * چو گويى بسايم برين كار دست
بشد پيش خاتون دوان كدخداى * كه دانا پزشكى نو آمد بجاى
به دو گفت شادان زى و نوش خور * بيارش مخار اندرين كار سر
بيامد بخرّاد برزين بگفت * كه اين راز بايد كه دارى نهفت
برو پيش او نام خود را مگوى * پزشكى كن از خويشتن تازه روى
بنزديك خاتون شد آن چاره گر * تبه ديد بيمار او را جگر
بفرمود تا آب نار آورند * همان ترّهء جويبار آورند
كجا ترّه گر كاسنى خواندش * تبش خواست كز مغز بنشاندش
بفرمان يزدان چو شد هفت روز * شد آن دخت چون ماه گيتى فروز
بياورد دينار خاتون ز گنج * يكى بدره و تاى زربفت پنج
به دو گفت كاين ناسزاوار چيز * بگير و بخواه انچ بايدت نيز
چنين داد پاسخ كه اين را بدار * بخواهم هرانگه كه آيد به كار
[ فرستادن خراد برزين قلون را به نزد بهرام چوبينه ]
و زان روى بهرام شد تا بمرو * بياراست لشكر چو پرّ تذرو
كس آمد بخاقان كه از ترك و چين * ممان تا كس آيد بايران زمين
كه آگاهى ما بخسرو برند * ورا زان سخن هديهء نو برند
مناديگرى كرد خاقان چين * كه بىمُهر ما كس بايران زمين
شود تا ميانش كنم به دو نيم * بيزدان كه نفروشم او را بسيم
همى بود خرّاد برزين سه ماه * همى داشت اين رازها را نگاه
بتنگى دل اندر قلون را بخواند * بران نامور جايگاهش نشاند
به دو گفت روزى كه كس در جهان * ندارد دلى كش نباشد نهان
تو نان جو و ارزن و پوستين * فراوان بجستى ز هر در بچين
كنون خوردنيهات نان و بره * همان پوششت جامههاى سره
چنان بود يك چند و اكنون چنين * چه نفرين شنيدى و چه آفرين
كنون روزگار تو بر سر گذشت * بسى روز و شب ديدى و كوه و دشت
يكى كار دارم ترا بيمناك * اگر تخت يا بى اگر تيره خاك
ستانم يكى مهر خاقان چين * چنان رو كه اندر نوردى زمين
بنزديك بهرام بايد شدن * بمروت فراوان ببايد بدن