تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1280

مساهمون:

ص١٢٨٠
بپوشى همان پوستين سياه * يكى كارد بستان و بنورد راه
نگه دار از آن ماه بهرام روز * برو تا در مرو گيتى فروز
وى آن روز را شوم دارد بفال * نگه داشتستيم بسيار سال
نخواهد كه انبوه باشد برش * بديباى چينى بپوشد سرش
چنين گوى كز دخت خاقان پيام * رسانم برين مهتر شادكام
همان كارد در آستين برهنه * همى دار تا خواندت يك تنه
چو نزديك چوبينه آيى فراز * چنين گوى كان دختر سر فراز
مرا گفت چون راز گويى به گوش * سخنها ز بيگانه مردم بپوش
چو گويد چه رازست با من بگوى * تو بشتاب و نزديك بهرام پوى
بزن كارد و نافش سراسر بدر * و زان پس بجَه گر بيابى گذر
هر آن كس كه آواز او بشنود * ز پيش سپهبد بآخُر دود
يكى سوى فرش و يكى سوى گنج * نيايد ز كشتن به روى تو رنج
و گر خود كشندت جهان ديده اى * همه نيك و بدها پسنديده‌اى
همانا به تو كس نپردازدى * كه با تو بدانگه بدى سازدى
گر ايدونك يا بى ز كشتن رها * جهان را خريدى و دادى بها
ترا شاه پرويز شهرى دهد * همان از جهان نيز بهرى دهد
چنين گفت با مرد دانا قلون * كه اكنون ببايد يكى رهنمون
همانا مرا سال بر صد رسيد * به بيچارگى چند خواهم كشيد
فداى تو بادا تن و جان من * به بيچارگى بر جهانبان من
چو بشنيد خرّاد برزين دويد * ازان خانه تا پيش خاتون رسيد
به دو گفت كامد گه آرزوى * بگويم ترا اى زن نيك خوى
ببند اندرند اين دو كسهاى من * سزد گر گشاده كنى پاى من
يكى مهر بستان ز خاقان مرا * چنان دان كه بخشيده‌اى جان مرا
به دو گفت خاتون كه خفتست مست * مگر گل نهم از نگينش بدست
ز خراد برزين گل مهر خواست * ببالين مست آمد از حجره راست
گل اندر زمان بر نگينش نهاد * بيامد بران مرد جوينده داد
به دو آفرين كرد مرد دبير * بيامد سپرد آن بدين مرد پير

[ كشته شدن بهرام چوبينه به دست قلون ]

قلون بستد آن مهر و تازان چو غرو * بيامد ز شهر كشان تا بمرو
همى بود تا روز بهرام شد * كه بهرام را آن نه پدرام شد
به خانه درون بود با يك رهى * نهاده برش نار و سيب و بهى
قلون رفت تنها بدرگاه اوى * بدربان چنين گفت كاى نامجوى
من از دخت خاقان فرستاده‌ام * نه جنگى كسىام نه آزاده‌ام
يكى راز گفت آن زن پارسا * بدان تا بگويم بدين پادشا
ز مِهر ورا از در بستن است * همان نيز بيمار و آبستن است
گر آگه كنى تا رسانم پيام * بدين تاجور مهتر نيك نام
بشد پرده دار گرامى دوان * چنين تا در خانهء پهلوان