بخرّاد برزين جهاندار گفت * كه اين نيست بر مرد دانا نهفت
مرا خسرو از خويش و پيوند بيش * ز جان سخن گوى دارمش پيش
سليح است و هم گنج و هم لشكرست * شما را ببين تا چه اندر خورست
اگر ديده خواهى ندارم دريغ * كه ديده به از گنج دينار و تيغ
[ پاسخ نامهء خسرو از قيصر ]
دبير جهان ديده را پيش خواند * بران پيشگاه بزرگى نشاند
بفرمود تا نامه پاسخ نوشت * بياراست چون مرغزار بهشت
ز بس بند و پيوند و نيكو سخن * از ان روز تا روزگار كهن
چو گشت از نوشتن نويسنده سير * نگه كرد قيصر سوارى دلير
سخن گوى و روشن دل و يادگير * خردمند و گويا و گرد و دبير
به دو گفت رو پيش خسرو بگوى * كه اى شاه بينا دل و راه جوى
مرا هم سليحست و هم زر بگنج * نياورد بايد كسى را برنج
و گر نيستيمان ز هر كشورى * درم خواستيمى ز هر مهترى
بدان تا تو از روم با كام خويش * بايران گذشتى بآرام خويش
مباش اندرين بوم تيره روان * چنين است كردار چرخ روان
كه گاهى پناهست و گاهى گزند * گهى با زيانيم و گه سودمند
كنون تا سليح و سپاه و درم * فراز آورم تو نباشى دژم
بر خسرو آمد فرستاده مرد * سخنهاى قيصر همه ياد كرد
[ گفتگوى قيصر با فيلسوفان ]
ز بيگانه قيصر بپرداخت جاى * پر انديشه بنشست با رهنماى
بموبد چنين گفت كاين داد خواه * ز گيتى گرفتست ما را پناه
بسازيم تا او بنيرو شود * و زان كهتر بد بىآهو شود
بقيصر چنين گفت پس رهنماى * كه از فيلسوفان پاكيزه راى
ببايد تنى چند بيدار دل * كه بندد با ما بدين كار دل
فرستاد كس قيصر نامدار * برفتند زان فيلسوفان چهار
جوانان و پيران رومى نژاد * سخنهاى ديرينه كردند ياد
كه ما تا سكندر بشد زين جهان * ز ايرانيانيم خسته نهان
ز بس غارت و جنگ و آويختن * همان بىگنه خيره خون ريختن
كنون پاك يزدان ز كردار بد * بپيش اندر آوردشان كار بد
يكى خامشى برگزين از ميان * چو شد كندرو بخت ساسانيان
اگر خسرو آن خسروانى كلاه * بدست آورد سر بر آرد به ماه
هم اندر زمان باژ خواهد ز روم * به پا اندر آرد همه مرز و بوم
گرين در خورد با خرد ياد دار * سخنهاى ايرانيان باد دار
از يشان چو بشنيد قيصر سخن * يكى ديگر انديشه افگند بن
سوارى فرستاد نزديك شاه * يكى نامه بنوشت و بنمود راه
ز گفتار بيدار دانندگان * سخنهاى ديرينه خوانندگان
چو آمد بنزديك خسرو سوار * بگفت آنچ بشنيد با نامدار