همان نامهء قيصر او را سپرد * سخنهاى قيصر برو بر شمرد
چو خسرو بديد آن دلش تنگ شد * رخانش ز انديشه بىرنگ شد
چنين داد پاسخ كه گر زين سخن * كه پيش آمد از روزگار كهن
همى بر دل اين ياد بايد گرفت * همه رنجها باد بايد گرفت
گرفتيم و گشتيم زين مرز باز * شما را مبادا بايران نياز
نگه كن كنون تا نياكان ما * گزيده جهاندار و پاكان ما
به بيداد كردند جنگ ار بداد * نگر تا ز پيران كه دارد به ياد
سزد گر بپرسيد ز داناى روم * كه اين بد ز زاغ آمدست ار ز بوم
كه هر كس كه در رزم شد سرفراز * همى ز آفريننده شد بىنياز
نياكان ما نامداران بدند * بگيتى درون كامگاران بدند
نبرداشتند از كسى سركشى * بلندى و تندى و بىدانشى
كنون اين سخنها نيارد بها * كه باشد سر اندر دم اژدها
يكى سوى قيصر بر از من درود * بگويش كه گفتار بىتار و پود
بزرگان نيارند پيش خرد * بفرجام هم نيك و بد بگذرد
ازين پس نه آرام جويم نه خواب * مگر بركشم دامن از تيره آب
چو رومى نيابيم فريادرس * بنزديك خاقان فرستيم كس
سخن هرچ گفتم همه خيره شد * كه آب روان از بنه تيره شد
فرستادگانم چو آيند باز * بدين شارستان در نمانم دراز
بايرانيان گفت فرمان كنيد * دل خويش را زين سخن مشكنيد
كه يزدان پيروزگر يار ماست * جوانمردى و مردمى كار ماست
گرفت اين سخن بر دل خويش خوار * فرستاد نامه بدست تخوار
برين گونه بر نامهيى بر نوشت * ز هر گونهيى اندرو خوب و زشت
بيامد ز نزديك خسرو سوار * چنين تا در قيصر نامدار
[ پيش بينى مرد اخترشناس به قيصر ]
چو قيصر نگه كرد و نامه بخواند * ز هر گونه انديشه بر دل براند
از ان پس بدستور پر مايه گفت * كه اين راز را باز خواه از نهفت
نگه كن كه خسرو بدين كارزار * شود شاد اگر پيچد از روزگار
گر ايدونك گويى كه پيروز نيست * از ان پس ورا نيز نوروز نيست
بمانيم تا سوى خاقان شود * چو بيمار شد نزد درمان شود
ور ايدونك پيروزگر باشد اوى * بشاهى بسان پدر باشد اوى
همان به كز ايدر شود با سپاه * مگر كينه در دل ندارد نگاه
چو بشنيد دستور دانا سخن * بفرمود تا زيجهاى كهن
ببردند مردان اختر شناس * سخن راند تا ماند از شب سه پاس
سرانجام مرد ستاره شمر * بقيصر چنين گفت كاى تاجور
نگه كردم اين زيجهاى كهن * كز اختر فلاطون فگندست بن
نه بس دير شاهى بخسرو رسد * ز شاهنشهى گردش نو رسد
برين گونه تا سال بر سى و هشت * برو گرد تيره نيارد گذشت