پيامى همى نزد قيصر برم * چو پاسخ دهد سوى مهتر برم
گرين رفتن من همايون بود * نگه كن كه فرجام من چون بود
به دو گفت راهب كه چونين مگوى * تو شاهى مكن خويشتن شاه جوى
چو ديدمت گفتم سراسر سخن * مرا هر زمان آزمايش مكن
نبايد دروغ ايچ در دين تو * نه كژّى برين راه و آيين تو
بسى رنج ديدى و آويختى * سرانجام زين بنده بگريختى
ز گفتار او ماند خسرو شگفت * چو شرم آمدش پوزش اندر گرفت
به دو گفت راهب كه پوزش مكن * بپرس از من از بودنيها سخن
بدين آمدن شاد و گستاخ باش * جهان را يكى بارور شاخ باش
كه يزدان ترا بىنيازى دهد * بلند اخترت سر افرازى دهد
ز قيصر بيابى سليح و سپاه * يكى دخترى از در تاج و گاه
چو با بندگان كارزارت بود * جهاندار بيدار يارت بود
سرانجام بگريزد آن بدنژاد * فراوان كند روز نيكيش ياد
و ز ان رزم جايى فتد دور دست * بسازد بران بوم جاى نشست
چو دورى گزيند ز فرمان تو * بريزند خونش به پيمان تو
به دو گفت خسرو جزين خود مباد * كه كردى تو اى پير داننده ياد
چه گويى بدين چند باشد درنگ * كه آيد مرا پادشاهى بچنگ
چنين داد پاسخ كه ده با دو ماه * برين بگذرد بازيابى كلاه
اگر بر سر آيد ده و پنج روز * تو گردى شهنشاه گيتى فروز
بپرسيد خسرو كزين انجمن * كه كوشد برنج و بآزار تن
چنين داد پاسخ كه بستام نام * گوى برمنش باشد و شاد كام
دگر آنك خوانى ورا خال خويش * به دو تازه دانى مه و سال خويش
بپرهيز زان مرد ناسودمند * كه باشدت زو درد و رنج و گزند
بر آشفت خسرو ببستام گفت * كه با من سخن برگشا از نهفت
ترا مادرت نام گستهم كرد * تو گويى كه بستامم اندر نبرد
براهب چنين گفت كينست خال * به خون بود با مادر من همال
به دو گفت راهب كه آرى همين * ز گستهم بينى بسى رنج و كين
به دو گفت خسرو كه اى راى زن * از ان پس چه گويى چه خواهد بدن
به دو گفت راهب كه منديش زين * كزان پس نبينى جز از آفرين
نيايد به روى تو ديگر بدى * مگر سخت كارى بود ايزدى
بر آشوبد اين سركش آرام تو * از ان پس نباشد بجز كام تو
اگر چند بد گردد اين بدگمان * همانش بدست تو باشد زمان
به دو گفت گستهم كاى شهريار * دلت را بدين هيچ رنجه مدار
بپاكيزه يزدان كه ماه آفريد * جهان را بسان تو شاه آفريد
بآذر گشسپ و بخورشيد و ماه * بجان و سر نامبردار شاه
بگفتار ترسا نگر نگروى * سخن گفتن ناسزا نشنوى
مرا ايمنى ده ز گفتار اوى * چو سوگند خوردم بهانه مجوى