هر انكس كجا بيش دارد بدى * بگشت از من و از ره بخردى
بما بيش بايد كه دارد اميد * سراسر بنيكى دهيدش نويد
گرفتند ياران برو آفرين * كه اى پاك دل خسرو پاك دين
بپرسيد زان مرد تازى كه راه * كدامست و من چون شوم با سپاه
به دو گفت هفتاد فرسنگ بيش * شما را بيابان و كوهست پيش
چو دستور باشى من از گوشت و آب * به راه آورم گر نسازى شتاب
به دو گفت خسرو جزين نيست راى * كه با توشه باشيم و با رهنماى
هيونى برافگند تازى به راه * بدان تا برد راه پيش سپاه
همى تاخت اندر بيابان و كوه * پر از رنج و تيمار با آن گروه
يكى كاروان نيز ديگر به راه * پديد آمد از دور پيش سپاه
يكى مرد بازارگان مايه دار * بيامد هم آنگه بر شهريار
به دو گفت شاه از كجايى بگوى * كجا رفت خواهى چنين پوى پوى
به دو گفت كز خرهء اردشير * يكى مرد بازارگانم دبير
به دو گفت نامت چه كرد آنك زاد * چنين داد پاسخ كه مهران ستاد
ازو توشه جست آن زمان شهريار * به دو گفت سالار كاى نامدار
خورش هست چندانك اندازه نيست * اگر چهر بازارگان تازه نيست
به دو گفت خسرو كه مهمان به راه * بيابى فزونى شود دستگاه
سر بار بگشاد بازارگان * درمگان به آمد ز دينارگان
خورش برد و بنشست خود بر زمين * همى خواند بر شهريار آفرين
چو نان خورده شد مرد مهمان پرست * بيامد گرفت آبدستان بدست
چو از دور خرّاد برزين بديد * ز جايى كه بد پيش خسرو دويد
ز بازارگان بستد آن آب گرم * بدان تا ندارد جهاندار شرم
پس آن مرد بازارگان پر شتاب * مى آورد بر سان روشن گلاب
دگر باره خرّاد برزين ز راه * ازو بستد آن جام و شد نزد شاه
پرستش پرستنده را داشت سود * بران برترى برتريها فزود
از ان پس ببازارگان گفت شاه * كه اكنون سپه را كدامست راه
نشست تو در خرّهء اردشير * كجا باشد اى مرد مهمان پذير
به دو گفت كاى شاه با داد و راى * ز بازارگانان منم پاك راى
نشانش يكايك بخسرو بگفت * همه رازها برگشاد از نهفت
بفرمود تا نام برنا و ده * نويسد نويسندهء روزبه
ببازارگان گفت پدرود باش * خرد را بدل تار و هم پود باش
[ آمدن خسرو به بوم روم ]
چو بگذشت لشكر بران تازه بوم * بتندى همى راند تا مرز روم
چنين تا بيامد بران شارستان * كه قيصر ورا خواندى كارستان
چو از دور ترسا بديد آن سپاه * برفتند پويان ببى راه و راه
بدان باره اندر كشيدند رخت * در شارستان را ببستند سخت
فرو ماند زان شاه گيتى فروز * به بيرون بماندند لشكر سه روز