سخن زين نشان مرد دانا نگفت * بر آنم كه با ديو گشتى تو جفت
به دو گفت بهرام كاى بدكنش * نزيبد همى بر تو جز سرزنش
تو پيمان يزدان ندارى نگاه * همى ناسزا خوانى اين پيشگاه
نهى داغ بر چشم شاه جهان * سخن زين نشان كى بود در نهان
همه دوستان بر تو بر دشمنند * بگفتار با تو بدل با منند
بدين كار خاقان مرا ياورست * همان كاندر ايران و چين لشكرست
بزرگى من از پارس آرم برى * نمانم كزين پس بود نام كى
بر افرازم اندر جهان داد را * كنم تازه آيين ميلاد را
من از تخمهء نامور آرشم * چو جنگ آورم آتش سركشم
نبيره جهانجوى گرگين منم * هم آن آتش تيز بر زين منم
بايران بران راى بد ساوه شاه * كه نه تخت ماند نه مهر و كلاه
كند با زمين راست آتشكده * نه نوروز ماند نه جشن سده
همه بنده بودند ايرانيان * برين بوم تا من ببستم ميان
تو خودكامه را گر ندانى شمار * برو چار صد بار بشمر هزار
ز پيلان جنگى هزار و دويست * كه گفتى كه بر راه بر جاى نيست
هزيمت گرفت آن سپاه بزرگ * من از پس خروشان چو ديو سترگ
چنان دان كه كس بىهنر در جهان * بخيره نجويد نشست مهان
همى بوى تاج آيد از مغفرم * همى تخت عاج آيد از خنجرم
اگر با تو يك پشه كين آورد * ز تختت به روى زمين آورد
به دو گفت خسرو كه اى شوم پى * چرا ياد گرگين نگيرى برى
كه اندر جهان بود و تختش نبود * بزرگى و اورنگ و بختش نبود
ندانست كس نام او را در جهان * فرو مايه بد در ميان مهان
بيامد گرانمايه مهران ستاد * بشاه زمانه نشان تو داد
ز خاك سياهت چنان بركشيد * شد آن روز بر چشم تو ناپديد
ترا داد گنج و سليح و سپاه * درفش تهمتن درفشان چو ماه
نبد خواست يزدان كه ايران زمين * بويرانى آرند تركان چين
تو بودى بدين جنگشان يارمند * كلاهت بر آمد بابر بلند
چو دارندهء چرخ گردان بخواست * كه آن پادشا را شود كار راست
تو زان مايه مر خويشتن را نهى * كه هرگز نديدى بهى و مهى
گرين پادشاهى ز تخم كيان * بخواهد شدن تو چه بندى ميان
چو اسكندرى بايد اندر جهان * كه تيره كند بخت شاهنشهان
تو با چهرهء ديو و با رنگ خاك * مبادى بگيتى جز اندر مغاك
ز بىراهى و كاركرد تو بود * كه شد روز بر شاه ايران كبود
نوشتى همان نام من بر درم * ز گيتى مرا خواستى كرد كم
بدى را تو اندر جهان مايهاى * هم از بىرهان برترين پايهاى
هران خون كه شد در جهان ريخته * تو باشى بران گيتى آويخته
نيابى شب تيره آن را بخواب * كه جويى همى روز در آفتاب