هران كاين سخن با تو گويد همى * بگفتار مرگ تو جويد همى
بگفت و فرود آمد از خنگ عاج * ز سر بر گرفت آن بها گير تاج
بناليد و سر سوى خورشيد كرد * ز يزدان دلش پر ز اميد كرد
چنين گفت كاى روشن دادگر * درخت اميد از تو آيد ببر
تو دانى كه بر پيش اين بنده كيست * كزين ننگ بر تاج بايد گريست
و زان جا سبك شد بجاى نماز * همى گفت با داور پاك راز
گر اين پادشاهى ز تخم كيان * بخواهد شدن تا نبندم ميان
پرستنده باشم بآتشكده * نخواهم خورش جز ز شير دده
ندارم بگنج اندرون زرّ و سيم * بگاه پرستش بپوشم گليم
گر ايدونك اين پادشاهى مراست * پرستنده و ايمن و داد و راست
تو پيروز گردان سپاه مرا * به بنده مده تاج و گاه مرا
اگر كام دل يابم اين تاج و اسپ * بيارم دمان پيش آذر گشسب
همين ياره و طوق و اين گوشوار * همين جامهء زرّ گوهر نگار
همان نيز ده بدره دينار زرد * فشانم برين گنبد لاژورد
پرستندگان را دهم ده هزار * درم چون شوم بر جهان شهريار
ز بهراميان هرك گردد اسير * بپيش من آرد كسى دستگير
پرستندهء فرخ آتش كنم * دل موبد و هيربد خوش كنم
بگفت اين و ز خاك بر پاى خاست * ستمديده گويندهء بود راست
ز جاى نيايش بيامد چو گرد * ببهرام چوبينه آواز كرد
كه اى دوزخى بندهء ديونر * خرد دور و دور از تو آيين و فر
ستمگاره ديويست با خشم و زور * كزين گونه چشم ترا كرد كور
بجاى خرد خشم و كين يافتى * ز ديوان كنون آفرين يافتى
ترا خارستان شارستانى نمود * يكى دوزخى بوستانى نمود
چراغ خرد پيش چشمت بمرد * ز جان و دلت روشنايى ببرد
نبودست جز جادوى پر فريب * كه اندر بلندى نمودت نشيب
بشاخى همى يازى امروز دست * كه برگش بود زهر و بارش كبست
نجستست هرگز تبار تو اين * نباشد بجوينده بر آفرين
ترا ايزد اين فرّ و برزت نداد * نيارى ز گرگين ميلاد ياد
ايا مرد بدبخت و بيدادگر * بنابودنيها گمانى مبر
كه خرچنگ را نيست پر عقاب * نپرّد عقاب از بر آفتاب
بيزدان پاك و بتخت و كلاه * كه گر من بيابم ترا بىسپاه
اگر برزنم بر تو بر باد سرد * ندارمت رنجه ز گرد نبرد
سخنها شنيديم چندى درشت * بپيروزگر باز هشتيم پشت
اگر من سزاوار شاهى نيم * مبادا كه در زير دستى زيم
چنين پاسخش داد بهرام باز * كه اى بىخرد ريمن ديو ساز
پدرت آن جهاندار دين دوست مرد * كه هرگز نزد بر كسى باد سرد
چنو مرد را ارج نشناختى * بخوارى ز تخت اندر انداختى