پسر بىگمان از پدر تخت يافت * كلاه و كمر يافت و هم بخت يافت
تو اى پر گناه فريبنده مرد * كه جستى نخستين ز هرمز نبرد
نبد هيچ بد جز بفرمان تو * وگر تنبل و مكر و دستان تو
گر ايزد بخواهد من از كين شاه * كنم بر تو خورشيد روشن سياه
كنون تاج را در خور كار كيست * چو من ناسزايم سزاوار كيست
به دو گفت بهرام كاى مرد گرد * سزا آن بود كز تو شاهى ببرد
چو از دخت بابك بزاد اردشير * كه اشكانيان را بدى دار و گير
نه چون اردشير اردوان را بكشت * بنيرو شد و تختش آمد بمشت
كنون سال چون پانصد بر گذشت * سر تاج ساسانيان سرد گشت
كنون تخت و ديهيم را روز ماست * سر و كار با بخت پيروز ماست
چو بينيم چهر تو و بخت تو * سپاه و كلاه تو و تخت تو
بيازم بدين كار ساسانيان * چو آشفته شيرى كه گردد ژيان
ز دفتر همه نامشان بسترم * سر تخت ساسانيان بسپرم
بزرگى مر اشكانيان را سزاست * اگر بشنود مرد داننده راست
چنين پاسخ آورد خسرو بدوى * كه اى بيهده مرد پيكار جوى
اگر پادشاهى ز تخم كيان * بخواهد شدن تو كيى در جهان
همه رازيان از بنه خود كيند * دو رويند و ز مردمى بر چيند
نخست از رى آمد سپاه اندكى * كه شد با سپاه سكندر يكى
ميان را ببستند با روميان * گرفتند ناگاه تخت كيان
ز رى بود ناپاكدل ماهيار * كزو تيره شد تخم اسفنديار
ازان پس ببستند ايرانيان * بكينه يكايك كمر بر ميان
نيامد جهان آفرين را پسند * از يشان بايران رسيد آن گزند
كلاه كيى بر سر اردشير * نهاد آن زمان داور دستگير
بتاج كيان او سزاوار بود * اگر چند بىگنج و دينار بود
كنون نام آن نامداران گذشت * سخن گفتن ما همه باد گشت
كنون مهترى را سزاوار كيست * جهان را بنوّى جهاندار كيست
به دو گفت بهرام جنگى منم * كه بيخ كيان را ز بن بر كنم
چنين گفت خسرو كه آن داستان * كه داننده ياد آرد از باستان
كه هرگز بنادان و بىراه و خرد * سليح بزرگى نبايد سپرد
كه چون باز خواهى نيايد بدست * كه دارنده زان چيز گشتست مست
چه گفت آن خردمند شيرين سخن * كه گر بىبنانرا نشانى ببن
بفرجام كار آيدت رنج و درد * بگرد در ناسپاسان مگرد
دلاور شدى تيز و برتر منش * ز بد گوهر آمد ترا بد كنش
ترا كرد سالار گردنكشان * شدى مهتر اندر زمين كشان
بران تخت سيمين و آن مهر شاه * سرت مست شد بازگشتى ز راه
كنون نام چوبينه بهرام گشت * همان تخت سيمين ترا دام گشت
بران تخت بر ماه خواهى شدن * سپهبد بدى شاه خواهى شدن