دروغست گفتار تو سربسر * سخن گفتن كژ نباشد هنر
تو از بد تنان بودى و بىبنان * نه از تخم ساسان رسيدى بنان
به دو گفت بهرام كاندر جهان * شبانى ز ساسان نگردد نهان
ورا گفت خسرو كه دارا بمرد * نه تاج بزرگى بساسان سپرد
اگر بخت گم شد كجا شد نژاد * نيايد ز گفتار بيداد داد
بدين هوش و اين راى و اين فرهى * بجويى همى تخت شاهنشهى
بگفت و بخنديد و برگشت ز وى * سوى لشكر خويش بنهاد روى
ز خاقانيان آن سه ترك سترگ * كه ارغنده بودند بر سان گرگ
كجا گفته بودند بهرام را * كه ما روز جنگ از پى نام را
اگر مرده گر زنده بالاى شاه * بنزد تو آريم پيش سپاه
از يشان سوارى كه ناپاك بود * دلاور بُد و تند و ناباك بود
همى راند پرخاش جوى و دژم * كمندى بباز و درون شست خم
چو نزديكتر گشت با خنگ عاج * همى بود يازان بپرمايه تاج
بينداخت آن تاب داده كمند * سر تاج شاه اندر آمد ببند
[ يكى تيغ گستهم زد بر كمند * سر شاه را زان نيامد گزند ]
كمان را بزه كرد بندوى گرد * بتير از هوا روشنايى ببرد
بدان ترك بدساز بهرام گفت * كه جز خاك تيره مبادت نهفت
كه گفتت كه با شاه رزم آزماى * نديدى مرا پيش او بر بپاى
پس آمد بلشكرگه خويش باز * روانش پر از درد و تن پر گداز
[ پند دادن گرديه ، برادر خود - بهرام - را ]
چو خواهرش بشنيد كامد ز راه * برادرش پر درد زان رزمگاه
بينداخت آن نامدار افسرش * بياورد فرمانبرى چادرش
بيامد بنزد برادر دمان * دلش خسته از درد و تيره روان
به دو گفت كاى مهتر جنگجوى * چگونه شدى پيش خسرو بگوى
گر او از جوانى شود تيز و تند * مگردان تو در آشتى راى كند
به خواهر چنين گفت بهرام گرد * كه او را ز شاهان نبايد شمرد
نه جنگى سوارى نه بخشندهيى * نه دانا سرى گر درخشندهيى
هنر بهتر از گوهر نامدار * هنرمند بايد تن شهريار
چنين گفت داننده خواهر بدوى * كه اى پر هنر مهتر نامجوى
ترا چند گويم سخن نشنوى * بپيش آورى تندى و بد خوى
نگر تا چه گويد سخن گوى بلخ * كه باشد سخن گفتن راست تلخ
هر آنكس كه آهوى تو با تو گفت * همه راستيها گشاد از نهفت
مكن راى ويرانى شهر خويش * ز گيتى چو برداشتى بهر خويش
برين بر يكى داستان زد كسى * كجا بهره بودش ز دانش بسى
كه خر شد كه خواهد ز گاوان سروى * بيك باره گم كرد گوش و به روى
نكوهش مخواه از جهان سربسر * نبود از تبارت كسى تاجور
اگر نيستى در ميان اين جوان * نبودى من از داغ تيره روان