پس او جهاندار خواهى بدن * خردمند و بيدار خواهى بدن
تو ناپاكى و دشمن ايزدى * نبينى ز نيكى دهش جز بدى
گر ايدونك هرمزد بيداد بود * زمان و زمين زو بفرياد بود
تو فرزند اويى نباشد سزا * بايران و توران شده پادشا
ترا زندگانى نبايد نه تخت * يكى دخمهيى بس كه دورى ز بخت
هم ان كين هرمز كنم خواستار * دگر كاندر ايران منم شهريار
كنون تازه كن بر من اين داستان * كه از راستان گشت همداستان
كه تو داغ بر چشم شاهان نهى * كسى كو نهد نيز فرمان دهى
ازان پس بيابى كه شاهى مراست * ز خورشيد تا برج ماهى مراست
به دو گفت خسرو كه هرگز مباد * كه باشد به درد پدر بنده شاد
نوشته چنين بود و بود آنچ بود * سخن بر سخن چند بايد فزود
تو شاهى همى سازى از خويشتن * كه گر مرگت آيد نيابى كفن
بدين اسپ و برگستوان كسان * يكى خسروى بآرزو و نارسان
نه خان و نه مان و نه بوم و نژاد * يكى شهريارى ميان پر ز باد
بدين لشكر و چيز و نامى دروغ * نگيرى بر تخت شاهى فروغ
ز تو پيش بودند كنداوران * جهانجوى و با گرزهاى گران
نجستند شاهى كه كهتر بدند * نه اندر خور تخت و افسر بدند
همى هر زمان سر فرازى بخشم * همى آب خشم اندر آرى به چشم
بجوشد همى بر تنت بدگمان * زمانه بخشم آردت هر زمان
جهاندار شاهى ز داد آفريد * دگر از هنر و ز نژاد آفريد
بدان كس دهد كو سزاوارتر * خرد دارتر هم بىآزارتر
الان شاه ما را پدر كرده بود * كجا بر من از كارت آزرده بود
كنون ايزدم داد شاهنشهى * بزرگى و تخت و كلاه مهى
پذيرفتم اين از خداى جهان * شناسندهء آشكار و نهان
بدستورى هرمز شهريار * كجا داشت تاج پدر يادگار
از ان نامور پر هنر بخردان * بزرگان و كار آزموده ردان
بدان دين كه آورده بود از بهشت * خرد يافته پير سر زرد هشت
كه پيغمبر آمد بلهراسپ داد * پذيرفت زان پس بگشتاسپ داد
هر انكس كه ما را نمودست رنج * دگر آنك ازو يافتستيم گنج
همه يك سر اندر پناه منند * اگر دشمن ار نيك خواه منند
همه بر زن و زاده بر پادشا * نخوانيم كس را مگر پارسا
ز شهرى كه ويران شد اندر جهان * بجايى كه درويش باشد نهان
توانگر كنم مرد درويش را * پراگنده و مردم خويش را
همه خارستانها كنم چون بهشت * پر از مردم و چارپايان و كشت
بمانم يكى خوبى اندر جهان * كه نامم پس از مرگ نبود نهان
بياييم و دل را ترازو كنيم * بسنجيم و نيرو ببازو كنيم
چو هرمز جهاندار و باداد بود * زمين و زمانه به دو شاد بود