سوى شاه تركان نهادند سر * گشاده سليح و گسسته كمر
شماساس چون در بيابان رسيد * ز ره قارن كاوه آمد پديد
كه از لشكر ويسه برگشته بود * بخوارى گراميش را كشته بود
بهم باز خوردند هر دو سپاه * شماساس با قارن كينهخواه
بدانست قارن كه ايشان كيند * ز زاولستان ساخته بر چيند
بزد ناى رويين و بگرفت راه * بپيش سپاه اندر آمد سپاه
از ان لشكر خسته و بسته مرد * بخورشيد تابان بر آورد گرد
گريزان شماساس با چند مرد * برفتند از ان تيره گرد نبرد
[ كشته شدن نوذر به دست افراسياب ]
سوى شاه تركان رسيد آگهى * كزان نامداران جهان شد تهى
دلش گشت پر آتش از درد و غم * دو رخ را به خون جگر داد نم
بر آشفت و گفتا كه نوذر كجاست * كزو ويسه خواهد همى كينه خواست
چه چاره است جز خون او ريختن * يكى كينهء نو بر انگيختن
[ بدژخيم فرمود كو را كشان * ببر تا بياموزد او سر فشان ]
سپهدار نوذر چو آگاه شد * بدانست كش روز كوتاه شد
سپاهى پر از غلغل و گفت و گوى * سوى شاه نوذر نهادند روى
ببستند بازوش با بند تنگ * كشيدندش از جاى پيش نهنگ
[ بدشت آوريدندش از خيمه خوار * برهنه سر و پاى و برگشته كار ]
چو از دور ديدش زبان برگشاد * ز كين نياگان همى كرد ياد
ز تور و ز سلم اندر آمد نخست * دل و ديده از شرم شاهان بشست
به دو گفت هر بد كه آيد سزاست * بگفت و بر آشفت و شمشير خواست
بزد گردن خسرو تاج دار * تنش را به خاك اندر افگند خوار
شد آن يادگار منوچهر شاه * تهى ماند ايران ز تخت و كلاه
ايا دانشى مرد بسيار هوش * همه چادر آزمندى مپوش
كه تخت و كله چون تو بسيار ديد * چنين داستان چند خواهى شنيد
رسيدى بجايى كه بشتافتى * سر آمد كزو آرزو يافتى
چه جويى ازين تيره خاك نژند * كه هم بازگرداندت مستمند
كه گر چرخ گردان كشد زين تو * سرانجام خاكست بالين تو
پس آن بستگان را كشيدند خوار * بجان خواستند آنگهى زينهار
چو اغريرث پر هنر آن بديد * دل او ببر در چو آتش دميد
[ همى گفت چندين سر بىگناه * ز تن دور ماند بفرمان شاه ]
[ بيامد خروشان بخواهشگرى * بياراست با نامور داورى ]
كه چندين سرافراز گرد و سوار * نه با ترگ و جوشن نه در كارزار
[ گرفتار كشتن نه و الا بود * نشيبست جايى كه بالا بود ]
سزد گر نيايد بجانشان گزند * سپارى هميدون به من شان ببند
بريشان يكى غار زندان كنم * نگهدارشان هوشمندان كنم
بسارى بزارى بر آرند هوش * تو از خون بكش دست و چندين مكوش