ز تشوير هرمز فرو پژمريد * چو آن راست گفتار او را شنيد
بزندان فرستادشان تيره شب * و ز ايشان ببد تيز بگشاد لب
سيم شب چو برزد سر از كوه ماه * ز سيماى برزين بپردخت شاه
بزندان دزدان مر او را بكشت * ندارد جز از رنج و نفرين بمشت
چو بهرام آذر مهان آن شنيد * كه آن پاك دل مرد شد ناپديد
پيامى فرستاد نزديك شاه * كه اى تاج تو برتر از چرخ ماه
تو دانى كه من چند كوشيدهام * كه تا رازهاى تو پوشيدهام
بپيش پدرت آن سزاوار شاه * نبودم ترا جز همه نيكخواه
يكى پند گويم چو خوانى مرا * بر تخت شاهى نشانى مرا
ترا سودمنديست از پند من * بزندان بمان يك زمان بند من
بايران ترا سودمندى بود * خردمند را بىگزندى بود
پيامش چو نزديك هرمز رسيد * يكى راز دار از ميان برگزيد
كه بهرام را پيش شاه آورد * بدان نامور بارگاه آورد
شب تيره بهرام را پيش خواند * بچربى سخن چند با او براند
به دو گفت برگوى كان پند چيست * كه ما را بدان روزگار بهيست
چنين داد پاسخ كه در گنج شاه * يكى ساده صندوق ديدم سياه
نهاده بصندوق در حقهاى * بحقه درون پارسى رقعهاى
نبشتست بر پرنيان سپيد * بدان باشد ايرانيان را اميد
به خط پدرت آن جهاندار شاه * ترا اندران كرد بايد نگاه
چو هرمز شنيد آن فرستاد كس * بنزديك گنجور فرياد رس
كه در گنجهاى پدر بازجوى * يكى ساده صندوق و مهرى به روى
بران مهر بر نام نوشين روان * كه جاويد بادا روانش جوان
هم اكنون شب تيره پيش من آر * فراوان بجستن مبر روزگار
شتابيد گنجور و صندوق جست * بياورد پويان به مهر درست
جهاندار صندوق را برگشاد * فراوان ز نوشين روان كرد ياد
بصندوق در حقه با مهر ديد * شتابيد و زو پرنيان بركشيد
نگه كرد پس خط نوشين روان * نبشته بران رقعهء پرنيان
كه هرمز بده سال و بر سر دو سال * يكى شهريارى بود بىهمال
ازان پس پر آشوب گردد جهان * شود نام و آواز او در نهان
پديد آيد از هر سويى دشمنى * يكى بدنژادى و آهرمنى
پراگنده گردد ز هر سو سپاه * فرو افگند دشمن او را ز گاه
دو چشمش كند كور خويش زنش * ازان پس بر آرند هوش از تنش
به خط پدر هرمز آن رقعه ديد * هراسان شد و پرنيان بركشيد
دو چشمش پر از خون شد و روى زرد * ببهرام گفت اى جفا پيشه مرد
چه جستى ازين رقعه اندر همى * بخواهى ربودن ز من سر همى
به دو گفت بهرام كاى ترك زاد * به خون ريختن تا نباشى تو شاد
تو خاقان نژادى نه از كىقباد * كه كسرى ترا تاج بر سر نهاد