بايزدگشسب آن زمان دست آخت * ببيهوده بر بند و زندانش ساخت
دل موبد موبدان تنگ شد * رخانش ز انديشه بىرنگ شد
كه موبد بد و پاك بودش سرشت * به مردى ورا نام بد زردهشت
ازان بند ايزدگشسب دبير * چنان شد كه دل خسته گردد بتير
چو روزى بر آمد نبودش زوار * نه خورد و نه پوشش نه اندوهگسار
ز زندان پيامى فرستاد دوست * بموبد كه اى بنده را مغز و پوست
منم بىزوارى بزندان شاه * كسى را بنزديك من نيست راه
همى خوردنى آرزوى آيدم * شكم گرسنه رنج بفزايدم
يكى خوردنى پاك پيشم فرست * دوايى بدين درد ريشم فرست
دل موبد از درد پيغام اوى * غمى گشت زان جاى و آرام اوى
چنان داد پاسخ كه ار كار بند * منال ار نيايد بجانت گزند
ز پيغام او شد دلش پر شكن * پر انديشه شد مغزش از خويشتن
بزندان فرستاد لختى خورش * بلرزيد زان كار دل در برش
همى گفت كاكنون شود آگهى * بدين ناجوانمرد بىفرّهى
كه موبد بزندان فرستاد چيز * نيرزد تن ما برش يك پشيز
گزند آيدم زين جهاندار مرد * كند بر من از خشم رخساره زرد
هم از بهر ايزدگشسب دبير * دلش بود پيچان و رخ چون زرير
بفرمود تا پاك خواليگرش * بزندان كشد خوردنيها برش
ازان پس نشست از بر تازى اسب * بيامد بنزديك ايزد گشسب
گرفتند مر يكدگر را كنار * پر از درد و مژگان چو ابر بهار
ز خوى بد شاه چندى سخن * همى رفت تا شد سخنها كهن
نهادند خوان پيش ايزد گشسب * گرفتند پس واژ و برسم بدست
پس ايزد گشسب آنچ اندرز بود * بزمزم همى گفت و موبد شنود
ز دينار و ز گنج و ز خواسته * هم از كاخ و ايوان آراسته
بموبد چنين گفت كاى نامجوى * چو رفتى از ايدر بهرمزد گوى
كه گر سر نپيچى ز گفتار من * برانديشى از رنج و تيمار من
كه از شهرياران تو خوردهام * ترا نيز در بر بپروردهام
بدان رنج پاداش بند آمدست * پس از رنج بيم گزند آمدست
دلى بىگنه پر غم اى شهريار * بيزدان نمايم بروز شمار
چو موبد سوى خانه شد در زمان * ز كار آگهان رفت مردى دمان
شنيده يكايك بهرمزد گفت * دل شاه با راى بد گشت جفت
ز ايزدگشسب آنگهى شد درشت * بزندان فرستاد و او را بكشت
سخنهاى موبد فراوان شنيد * بروبر نكرد ايچ گونه پديد
همى راند انديشه بر خوب و زشت * سوى چارهء كشتن زردهشت
بفرمود تا زهر خواليگرش * نهانى برد پيش در يك خورش
چو موبد بيامد بهنگام بار * به نزديكى نامور شهريار
به دو گفت كامروز زايدر مرو * كه خواليگرى يافتستيم نو