چو بشنيد گفتار كار آگهان * بپژمرد شاداب شاه جهان
فرستاد و ايرانيان را بخواند * سراسر همه كاخ مردم نشاند
بر آورد رازى كه بود از نهفت * بدان نامداران ايران بگفت
كه چندين سپه روى بايران نهاد * كسى در جهان اين ندارد به ياد
همه نامداران فرو ماندند * ز هر گونه انديشهها راندند
بگفتند كاى شاه با راى و هوش * يكى اندرين كار بگشاى گوش
خردمند شاهى و ما كهتريم * همى خويشتن موبدى نشمريم
بر انديش تا چارهء كار چيست * بر و بوم ما را نگهدار كيست
چنين گفت موبد كه بودش وزير * كه اى شاه دانا و دانش پذير
سپاه خزر گر بيايد بجنگ * نيابند جنگى زمانى درنگ
ابا روميان داستانها زنيم * ز بن پايهء تازيان بر كنيم
ندارم بدل بيم از تا زيان * كه از ديدشان ديده دارد زيان
كه هم مار خوارند و هم سوسمار * ندارند جنگى گه كارزار
ترا ساوه شاهست نزديكتر * وزو كار ما نيز تاريك تر
ز راه خراسان بود رنج ما * كه ويران كند لشكر و گنج ما
چو ترك اندر آيد ز جيحون بجنگ * نبايد برين كار كردن درنگ
بموبد چنين گفت جوينده راه * كه اكنون چه سازيم با ساوه شاه
به دو گفت موبد كه لشكر بساز * كه خسرو بلشكر بود سر فراز
عرض را بخوان تا بيارد شمار * كه چندست مردم كه آيد به كار
عرض با جريده بنزديك شاه * بيامد بياورد بىمر سپاه
شمار سپاه آمدش صد هزار * پياده بسى در ميان سوار
به دو گفت موبد كه با ساوه شاه * سزد گر نشوريم با اين سپاه
مگر مردمى جويى و راستى * بدور افگنى كژّى و كاستى
رهانى سر كهتران را ز بد * چنان كز ره پادشاهان سزد
شنيدستى آن داستان بزرگ * كه ارجاسب آن نامدار سترگ
بگشتاسپ و لهراسب از بهر دين * چه بد كرد با آن سواران چين
چه آمد ز تيمار بر شهر بلخ * كه شد زندگانى بران بوم تلخ
چنين تا گشاده شد اسفنديار * همى بود هر گونهء كارزار
ز مهتر بسال ار چه من كهترم * ازو من بانديشه بر بگذرم
بموبد چنين گفت پس شهريار * كه قيصر نجويد ز ما كارزار
همان شهرها را كه بگرفت شاه * سپارم به دو بازگردد ز راه
فرستادهاى جست گرد و دبير * خردمند و گويا و دانش پذير
بقيصر چنين گوى كز شهر روم * نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم
تو هم پاى در مرز ايران منه * چو خواهى كه مه باشى و روز به
فرستاده چون پيش قيصر رسيد * بگفت آنچ از شاه ايران شنيد
ز ره بازگشت آن زمان شاه روم * نياورد جنگ اندران مرز و بوم
سپاهى از ايرانيان برگزيد * كه از گردشان روز شد ناپديد