ازان خوشهء چند ببريد و برد * بايوان و خواليگرش را سپرد
بيامد خداوندش اندر زمان * بدان مرد گفت اى بد بدگمان
نگهبان اين زر نبودى برنج * نه دينار دادى بها را نه گنج
چرا رنج نابرده كردى تباه * بنالم كنون از تو در پيش شاه
سوار دلاور ز بيم زيان * به زودى كمر باز كرد از ميان
به دو داد پر مايه زرّين كمر * بهر مهرهاى در نشانده گهر
خداوند رز چون كمر ديد گفت * كه كردار بد چند بايد نهفت
تو با شهريار آشنايى مكن * خريده ندارى بهايى مكن
سپاسى نهم بر تو بر زين كمر * بپيچى اگر بشنود دادگر
يكى مرد بد هرمز شهريار * بپيروزى اندر شده نامدار
به مردى ستوده بهر انجمن * كه از رزم هرگز نديدى شكن
كه هم داد ده بود و هم دادخواه * كلاه كيى بر نهاده به ماه
نكردى به شهر مداين درنگ * دلاور سرى بود با نام و ننگ
بهار و تموز و زمستان و تير * نياسود هرمز يل شير گير
همى گشت گرد جهان سربسر * همى جست در پادشاهى هنر
[ سپاه كشيدن ساوه شاه به جنگ هرمزد ]
چو ده سال شد پادشاهيش راست * ز هر كشور آواز بدخواه خاست
بيامد ز راه هرى ساوه شاه * ابا پيل و با كوس و گنج و سپاه
گر از لشكر ساوه گيرى شمار * برو چارصد بار بشمر هزار
ز پيلان جنگى هزار و دويست * تو گفتى مگر بر زمين راه نيست
ز دشت هرى تا در مرو رود * سپه بود آگنده چون تار و پود
وزين روى تا مرو لشكر كشيد * شد از گرد لشكر زمين ناپديد
بهرمز يكى نامه بنوشت شاه * كه نزديك خود خوان ز هر سو سپاه
برو راه اين لشكر آباد كن * علف ساز و از تيغ ما ياد كن
برين پادشاهى بخواهم گذشت * به دريا سپاهست و بر كوه و دشت
چو بر خواند آن نامه را شهريار * بپژمرد زان لشكر بىشمار
و زان روى قيصر بيامد ز روم * بلشكر به زير اندر آورد بوم
سپه بود رومى عدد صد هزار * سواران جنگ آور و نامدار
ز شهرى كه بگرفت نوشين روان * كه از نام او بود قيصر نوان
بيامد ز هر كشورى لشكرى * بپيش اندرون نامور مهترى
سپاهى بيامد ز راه خزر * كز ايشان سيه شد همه بوم و بر
جهان ديده بدّال در پيش بود * كه با گنج و با لشكر خويش بود
ز ارمينيه تا در اردبيل * پراگنده شد لشكرش خيل خيل
ز دشت سواران نيزهگزار * سپاهى بيامد فزون از شمار
چو عباس و چون حمزهشان پيش رو * سواران و گردن فرازان نو
ز تاراج ويران شد آن بوم و رست * كه هرمز همى باژ ايشان بجست
بيامد سپه تا به آب فرات * نماند اندر آن بوم جاى نبات
چو تاريك شد روزگار بهى * ز لشكر بهرمز رسيد آگهى