زبون بود بدخواه در جنگ من * چو گوپال من ديد و اورنگ من
بپرسيد در جنگ خاور بدى * چنان تيز چنگ و دلاور بدى
چو با باختر ساختى ساز جنگ * شكيبايى آراستى با درنگ
چنين داد پاسخ كه مرد جوان * نينديشد از رنج و درد روان
هر آنگه كه سال اندر آيد بشست * بپيش مدارا ببايد نشست
سپاس از جهاندار پروردگار * كزويست نيك و بد روزگار
كه روز جوانى هنر داشتيم * بد و نيك را خوار نگذاشتيم
كنون روز پيرى بدانندگى * براى و بگنج و فشانندگى
جهان زير آيين و فرهنگ ماست * سپهر روان جوشن جنگ ماست
به دو گفت شاهان پيشين دراز * سخن خواستند آشكارا و راز
شما را سخن كمتر و داد بيش * فزون دارى از نامداران پيش
چنين داد پاسخ كه هر شهريار * كه باشد ورا يار پروردگار
ندارد تن خويش با رنج و درد * جهان را نگهبان هر آن كس كه كرد
بپرسيد شادان دل شهريار * پر انديشه بينم بدين روزگار
چنين داد پاسخ كه بيم گزند * ندارد بدل مردم هوشمند
به دو گفت شاهان پيشين ز بزم * نبردند جان را به اندازه رزم
چنين داد پاسخ كه ايشان ز جام * نكردند هرگز بدل ياد نام
مرا نام بر جام چيره شدست * روانم زمان را پذيره شدست
بپرسيد هر كس كه شاهان بدند * تن خويشتن را نگهبان بدند
بدار و درمان و كار پزشك * بدان تا نپالود بايد سرشك
چنين داد پاسخ كه تن بىزمان * كه پيش آيد از گردش آسمان
بجايست دارو نيايد به كار * نگه داردش گردش روزگار
چو هنگامهء رفتن آمد فراز * زمانه نگردد بپرهيز باز
بپرسيد چندان ستايش كنند * جهان آفرين را نيايش كنند
زمانى نباشد بدان شادمان * بانديشه دارد هميشه روان
چنين داد پاسخ كه انديشه نيست * دل شاه با چرخ گردان يكيست
بترسم كه هر كو ستايش كند * مگر بيم ما را نيايش كند
ستايش نشايد فزون زآنك هست * نجوييم راز دل زير دست
به دو گفت شادى ز فرزند چيست * همان آرزوها ز پيوند چيست
چنين داد پاسخ كه هر كو جهان * به فرزند ماند نگردد نهان
چو فرزند باشد بيابد مزه * ز بهر مزه دور گردد بزه
و گر بگذرد كم بود درد اوى * كه فرزند بيند رخ زرد اوى
بپرسيد كه گيتى تن آسان كراست * ز كردار نيكو پشيمان چراست
چنين داد پاسخ كه يزدان پرست * بگيرد عنان زمانه بدست
فزونى نجويد تن آسان شود * چو بيشى سگالد هراسان شود
دگر آنك گفتى ز كردار نيك * نهادن دل و جان ببازار نيك
ز گيتى زبونتر مر آن را شناس * كه نيكى سگاليد با ناسپاس