چو پالود زو جان ندارد خرد * كه بر خاك باشد چو جان بگذرد
بپرسيد موبد ز پرهيز و گفت * كه آز و نياز از كه بايد نهفت
چنين داد پاسخ كه آز و نياز * سزد گر ندارد خردمند باز
تو از آز باشى هميشه برنج * كه همواره سيرى نيابى ز گنج
بپرسيد كز شهرياران كه بيش * به هوش و بآيين و با راى و كيش
چنين داد پاسخ كه آن پادشا * كه باشد پرستنده و پارسا
ز دادار دارنده دارد سپاس * نباشد كس از رنج او در هراس
پر اميد دارد دل نيك مرد * دل بد كنش را پر از بيم و درد
سپه را بيارايد از گنج خويش * سوى بدسگال افگند رنج خويش
سخن پرسد از بخردان جهان * بد و نيك دارد ز دشمن نهان
بپرسيد كار پرستش بچيست * بنيكىء يزدان گراينده كيست
چنين داد پاسخ كه تاريك خوى * روان اندر آرد بباريك موى
نخست آنك داند كه هست و يكيست * ترا زين نشان رهنماى اندكيست
ازو دارد از كار نيكى سپاس * به دو باشد ايمن وزو در هراس
هراس تو آنگه كه جويى گزند * وزو ايمنى چون بود سودمند
وگر نيك دل باشى و راه جوى * بود نزد هر كس ترا آبروى
وگر بدكنش باشى و بد تنه * بدوزخ فرستاده باشى بنه
مباش ايچ گستاخ با اين جهان * كه او راز خويش از تو دارد نهان
گراينده باشى بكردار دين * بدارى بدين روزگار گزين
خرد را كنى با دل آموزگار * بكوشى كه نفريبدت روزگار
همان نيز يار گنهكار مرد * نباشى ببازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پى اين جهان * نبايد كه دارى بدل در نهان
نشستنت همواره با بخردان * گرايندهء رامش جاودان
گراينده بادى بفرهنگ و راى * بيزدان خرد بايدت رهنماى
از اندازه بر نگذرانى سخن * كه تو نو بكارى و گيتى كهن
نگرداندت رامش و رود مست * نباشدت با مردم بد نشست
بپيچى دل از هرچ نابود نيست * ببخشايى آن را كه بخشود نيست
ندارى دريغ آنچه دارى ز دوست * اگر ديده خواهد اگر مغز و پوست
اگر دوست با دوست گيرد شمار * نبايد كه باشد ميانجى به كار
چو با مرد بدخواه باشد نشست * چنان كن كه نگشايد او بر تو دست
چو جويد كسى راه بايستگى * هنر بايد و شرم و شايستگى
نبايد زبان از هنر چيره تر * دروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند كسى را بزرگى به چيز * نه خوارى بناچيز دارد بنيز
اگر بدگمانى گشايد زبان * تو تندى مكن هيچ با بدگمان
ازان پس چو سستى گمانى برد * و ز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را به اندازه گوى * سخنهاى چربآور و تازه گوى
بآزرم اگر بفگنى سوى خويش * پشيمانى آيد بفرجام پيش