تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1134

مساهمون:

ص١١٣٤
به دو گفت بازار من خيره گشت * چو چشمم ازين رنجها تيره گشت
نگه كن كه پيشت كه آيد به راه * ز حالش بپرس ايچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهر * همى رفت پويان زنى خوب چهر
خردمند بينا بدانا بگفت * سخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنين گفت پرسنده را راه جوى * كه بپژوه تا دارد اين ماه شوى
زن پاك دامن بپرسنده گفت * كه شويست و هم كودك اندر نهفت
چو بشنيد داننده گفتار زن * بخنديد بر بارهء گام زن
همانگه زنى ديگر آمد پديد * بپرسيد چون ترجمانش بديد
كه اى زن ترا بچه و شوى هست * و گر يك تنى باد دارى بدست
به دو گفت شويست اگر بچه نيست * چو پاسخ شنيدى بر من مه ايست
همانگه سديگر زن آمد پديد * بيامد بر او بگفت و شنيد
كه اى خوب رخ كيست انباز تو * برين كش خراميدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبودست شوى * نخواهم كه پيدا كنم نيز روى
چو بشنيد بوزرجمهر اين سخن * نگر تا چه انديشه افگند بن
بيامد دژم روى تازان به راه * چو بردند جوينده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزديك تخت * دل شاه كسرى غمى گشت سخت
كه داننده را چشم بينا نديد * بسى باد سرد از جگر بر كشيد
همى كرد پوزش از ان كار شاه * كزو داشت آزار بر بىگناه
پس از روم و قيصر زبان برگشاد * همى كرد زان قفل و زان درج ياد
بشاه جهان گفت بوزرجمهر * كه تابان بدى تا بتابد سپهر
يكى انجمن بايد از بخردان * فرستادهء قيصر و موبدان
نهاده همى درج در پيش شاه * بپيش بزرگان جوينده راه
بنيروى يزدان كه انديشه داد * روان مرا راستى پيشه داد
بگويم بدرج اندرون هرچ هست * نسايم بران قفل و آن درج دست
اگر تيره شد چشم دل روشنست * روان را ز دانش همى جوشنست
ز گفتار او شاد شد شهريار * دلش تازه شد چون گل اندر بهار
از انديشه شد شاه راه پشت راست * فرستاده و درج را پيش خواست
همه موبدان و ردان را بخواند * بسى دانشى پيش دانا نشاند
از ان پس فرستاده را گفت شاه * كه پيغام بگزار و پاسخ بخواه
چو بشنيد رومى زبان برگشاد * سخنهاى قيصر همه كرد ياد
كه گفت از جهاندار پيروز جنگ * خرد بايد و دانش و نام و ننگ
ترا فرّ و برز جهاندار هست * بزرگى و دانايى و زور دست
همان بخرد و موبد راه جوى * گو بر منش كو بود شاه جوى
همه پاك در بارگاه تواند * و گر در جهان نيكخواه تواند
همين درج با قفل و مهر و نشان * ببينند بيدار دل سركشان
بگويند روشن كه زير نهفت * چه چيزست و آن با خرد هست جفت
فرستيم زين پس به تو باژ و ساو * كه اين مرز دارند با باژ تاو