و گر باز مانند ازين مايه چيز * نخواهند ازين مرزها باژ نيز
چو دانا ز گوينده پاسخ شنيد * زبان برگشاد آفرين گستريد
كه همواره شاه جهان شاد باد * سخن دان و با بخت و با داد باد
سپاس از خداوند خورشيد و ماه * روان را بدانش نماينده راه
نداند جز او آشكارا و راز * بدانش مرا آز و او بىنياز
سه درّست رخشان بدرج اندرون * غلافش بود ز آنچ گفتم برون
يكى سفته و ديگرى نيم سفت * دگر آنك آهن نديدست جفت
چو بشنيد داناى رومى كليد * بياورد و نوشين روان بنگريد
نهفته يكى حقه بد در ميان * بحقه درون پردهء پرنيان
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت * چنان هم كه داناى ايران بگفت
نخستين ز گوهر يكى سفته بود * دوم نيم سفت و سيم نابسود
همه موبدان آفرين خواندند * بدان دانشى گوهر افشاندند
شهنشاه رخساره بىتاب كرد * دهانش پر از در خوشاب كرد
ز كار گذشته دلش تنگ شد * بپيچيد و رويش پر آژنگ شد
كه با او چرا كرد چندان جفا * از ان پس كزو ديد مهر و وفا
چو دانا رخ شاه پژمرده يافت * روانش به درد اندر آزرده يافت
بر آورد گوينده راز از نهفت * گذشته همه پيش كسرى بگفت
از ان بند بازوى و مرغ سياه * از انديشهء گوهر و خواب شاه
به دو گفت كين بودنى كار بود * ندارد پشيمانى و درد سود
چو آرد بد و نيك راى سپهر * چه شاه و چه موبد چه بوزرجمهر
ز تخمى كه يزدان باختر بكشت * ببايدش بر تارك ما نبشت
دل شاه نوشين روان شاد باد * هميشه ز درد و غم آزاد باد
اگر چند باشد سرافراز شاه * بدستور گردد دلاراى گاه
شكارست كار شهنشاه و رزم * مى و شادى و بخشش و داد و بزم
بداند كه شاهان چه كردند پيش * بورزد بدان همنشان راى خويش
ز آگندن گنج و رنج سپاه * ز آزرم گفتار و ز داد خواه
دل و جان دستور باشد برنج * ز انديشهء كدخدايى و گنج
[ گفتار اندر فرمان نوشين روان ]
چنين بود تا گاه نوشين روان * همو بود شاه و همو پهلوان
همو بود جنگى و موبد همو * سپهبد همو بود و بخرد همو
بهر جاى كار آگهان داشتى * جهان را بدستور نگذاشتى
ز بسيار و اندك ز كار جهان * بد و نيك زو كس نكردى نهان
ز كار آگهان موبدى نيكخواه * چنان بد كه برخاست بر پيش گاه
كه گاهى گنه بگذرانى همى * ببد نام آن كس نخوانى همى
هم اين را دگر باره آويزشست * گنهكار اگر چند با پوزشست
بپاسخ چنين بود توقيع شاه * كه آن كس كه خستو شود بر گناه
چو بيمار زارست و ما چون پزشك * ز دارو گريزان و ريزان سرشك