تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1133

مساهمون:

ص١١٣٣
چو با گنج رنجش برابر نبود * بفرسود ازان درد و در غم بسود

[ فرستادن قيصر ، گوهردان سربسته و رهايى يافتن بزرگمهر به گفتن راز آن ]

چنان بد كه قيصر بدان چندگاه * رسولى فرستاد نزديك شاه
ابا نامه و هديه و با نثار * يكى درج و قفلى برو استوار
كه با شاه كنداوران و ردان * فراوان بود پاك دل موبدان
بدين قفل و اين درج نابرده دست * نهفته بگويند چيزى كه هست
فرستيم باژ ار بگويند راست * جز از باژ چيزى كه آيين ماست
گر ايدونك زين دانش ناگزير * بماند دل موبد تيزوير
نبايد كه خواهد ز ما باژ شاه * نراند بدين پادشاهى سپاه
برين گونه دارم ز قيصر پيام * تو پاسخ گزار آنچ آيدت كام
فرستاده را گفت شاه جهان * كه اين هم نباشد ز يزدان نهان
من از فرّ او اين بجاى آورم * همان مرد پاكيزه راى آورم
يكى هفته ايدر ز مى شاد باش * برامش دل آراى و آزاد باش
ازان پس بران داستان خيره ماند * بزرگان و فرزانگان را بخواند
نگه كرد هر يك ز هر باره‌اى * كه سازد مر آن بند را چاره‌اى
بدان درج و قفلى چنان بىكليد * نگه كرد و هر موبدى بنگريد
ز دانش سراسر بيك سو شدند * بنادانى خويش خستو شدند
چو گشتند يك انجمن ناتوان * غمى شد دل شاه نوشين روان
همى گفت كين راز گردان سپهر * بيارد بانديشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز درد * برو پر ز چين كرد و رخساره زرد
شهنشاه چون ديد ز انديشه رنج * بفرمود تا جامه دستى ز گنج
بياورد گنجور و اسبى گزين * نشست شهنشاه كردند زين
بنزديك دانا فرستاد و گفت * كه رنجى كه ديدى نشايد نهفت
چنين راند بر سر سپهر بلند * كه آيد ز ما بر تو چندى گزند
زبان تو مغز مرا كرد تيز * همى با تن خويش كردى ستيز
يكى كار پيش آمدم ناگزير * كزان بسته آمد دل تيزوير
يكى درج زرين سرش بسته خشك * نهاده برو قفل و مهرى ز مشك
فرستاد قيصر بر ما ز روم * يكى موبدى نامبردار بوم
فرستاد گويد كه سالار گفت * كه اين راز پيدا كنيد از نهفت
كه اين درج را چيست اندر نهان * بگويند فرزانگان جهان
بدل گفتم اين راز پوشيده چهر * ببيند مگر جان بوزرجمهر
چو بشنيد بوزرجمهر اين سخن * دلش پر شد از رنج و درد كهن
ز زندان بيامد سر و تن بشست * بپيش جهان داور آمد نخست
همى بود ترسان ز آزار شاه * جهاندار پر خشم و او بىگناه
شب تيره و روز پيدا نبود * بدان سان كه پيغام خسرو شنود
چو خورشيد بنمود تاج از فراز * بپوشيد روى شب تيره باز
باختر نگه كرد بوزرجمهر * چو خورشيد رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشست * ز دانندگان استوارى بجست