مرا اندرين دانش او داد راه * كه بيند همى اين جهاندار شاه
به دو گفت رو پيش دانا بگوى * كزان نامور جاه و آن آبروى
چرا جستى از برترى كمترى * ببد گوهر و ناسزا داورى
پرستنده بشنيد و آمد دوان * بر خال شد تند و خسته روان
ز شاه آنچ بشنيد با او بگفت * چنين يافت زو پاسخ اندر نهفت
كه حال من از حال شاه جهان * فراوان بهست آشكار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد * سخنها يكايك برو بر شمرد
فراوان ز پاسخ بر آشفت شاه * ورا بند فرمود و تاريك چاه
دگر باره پرسيد زان پيش كار * كه چون دارد آن كم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهر * بگفت آن سخنها ببوزرجمهر
چنين داد پاسخ به دو نيكخواه * كه روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت و آمد چو باد * همه پاسخش كرد بر شاه ياد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ * ز آهن تنورى بفرمود تنگ
ز پيكان و ز ميخ گرد اندرش * هم از بند آهن نهفته سرش
به دو اندرون جاى دانا گزيد * دل از مهر دانا بيك سو كشيد
نبد روزش آرام و شب جاى خواب * تنش پر ز سختى دلش پر شتاب
چهارم چنين گفت شاه جهان * ابا پيش كارش سخن در نهان
كه يك بار نزديك دانا گذار * ببر زود پيغام و پاسخ بيار
بگويش كه چون بينى اكنون تنت * كه از ميخ تيزست پيراهنت
پرستنده آمد بداد آن پيام * كه بشنيد زان مهتر خويش كام
چنين داد پاسخ بمرد جوان * كه روزم به از روز نوشين روان
چو برگشت و پاسخ بياورد مرد * ز گفتار شد شاه را روى زرد
ز ايوان يكى راستگويى گزيد * كه گفتار دانا بداند شنيد
ابا او يكى مرد شمشير زن * كه دژخيم بود اندران انجمن
كه رو تو بدين بدنهانرا بگوى * كه گر پاسخت را بود رنگ و بوى
و گر نه كه دژخيم با تيغ تيز * نمايد ترا گردش رستخيز
كه گفتى كه زندان به از تخت شاه * تنورى پر از ميخ با بند و چاه
بيامد بگفت آنچ بشنيد مرد * شد از درد دانا دلش پر ز درد
بدان پاك دل گفت بوزرجمهر * كه ننمود هرگز بما بخت چهر
چه با گنج و تختى چه با رنج سخت * ببنديم هر دو بناكام رخت
نه اين پاى دارد بگيتى نه آن * سر آيد همى نيك و بد بىگمان
ز سختى گذر كردن آسان بود * دل تاج داران هراسان بود
خردمند و دژخيم باز آمدند * بر شاه گردن فراز آمدند
شنيده بگفتند با شهريار * دلش گشت زان پاسخ او فگار
بايوانش بردند زان تنگ جاى * بدستورى پاك دل رهنماى
برين نيز بگذشت چندى سپهر * پر آژنگ شد روى بوزرجمهر
دلش تنگ تر گشت و باريك شد * دو چشمش ز انديشه تاريك شد