بباز و نگه كرد و گوهر بديد * كسى را بنزديك او بر نديد
همه لشكرش گرد آن مرغزار * همى گشت هر كس ز بهر شكار
همان شاه تنها بخواب اندرون * نه بر گرد او بر كسى رهنمون
چو مرغ سيه بند بازوى بديد * سر درز آن گوهران بر دريد
چو بدريد گوهر يكايك بخورد * همان در خوشاب و ياقوت زرد
بخورد و ز بالين او بر پريد * همانگه ز ديدار شد ناپديد
دژم گشت زان كار بوزرجمهر * فرو ماند از كار گردان سپهر
بدانست كآمد بتنگى نشيب * زمانه بگيرد فريب و نهيب
چو بيدار شد شاه و او را بديد * كزان سان همى لب بدندان گزيد
گمانى چنان برد كو را بخواب * خورش كرد بر پرورش بر شتاب
به دو گفت كاى سگ ترا اين كه گفت * كه پالايش طبع بتوان نهفت
نه من اور مزدم و گر بهمنم * ز خاكست و ز باد و آتش تنم
جهاندار چندى زبان رنجه كرد * نديد ايچ پاسخ جز از باد سرد
بپژمرد بر جاى بوزرجمهر * ز شاه و ز كردار گردان سپهر
كه بس زود ديد آن نشان نشيب * خردمند خامش بماند از نهيب
همه گرد بر گرد آن مرغزار * سپه بود و اندر ميان شهريار
نشست از بر اسب كسرى بخشم * ز ره تا در كاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همى لب گزيد * فرود آمد از باره چندى ژكيد
بفرمود تا روى سندان كنند * بداننده بر كاخ زندان كنند
دران كاخ بنشست بوزرجمهر * ازو بر گسسته جهاندار مهر
يكى خويش بودش دلير و جوان * پرستندهء شاه نوشين روان
بهر جاى با شاه در كاخ بود * بگفتار با شاه گستاخ بود
بپرسيد يك روز بوزرجمهر * ز پروردهء شاه خورشيد چهر
كه او را پرستش همى چون كنى * بياموز تا كوشش افزون كنى
پرستنده گفت اى سر موبدان * چنان دان كه امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردم * زمين ز آبدستان مگر يافت نم
نگه سوى من بنده زان گونه كرد * كه گفتم سر آمد مرا خواب و خورد
جهاندار چون گشت با من درشت * مرا سست شد آبدستان بمشت
به دو دانشى گفت آب آر خيز * چنان چون كه بر دست شاه آب ريز
بياورد مرد جوان آب گرم * همى ريخت بر دست او نرم نرم
به دو گفت كين بار بر دستشوى * تو با آب جو هيچ تندى مجوى
چو لب را بيالايد از بوى خوش * تو از ريختن آبدستان نكش
چو روز دگر شاه نوشين روان * بهنگام خوردن بياورد خوان
پرستنده را دل پر انديشه گشت * بدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بود * نه كم كرد ازان نيز و نه بر فزود
بگفتار دانا فرو ريخت آب * نه نرم و نه از ريختن بر شتاب
به دو گفت شاه اى فزاينده مهر * كه گفت اين ترا گفت بوزرجمهر