به دو گفت شاه اين بزرگ آرزوست * بر اندازهء مرد آزاده خوست
و ليكن برنج تو اندر خورست * سخن گر چه از پايگه برترست
ببوزرجمهر آن زمان شاه گفت * كه اين آرزو را نشايد نهفت
نويسنده از كلك چون خامه كرد * ز برزوى يك در سر نامه كرد
نبشت او بران نامهء خسروى * نبود آن زمان خط جز پهلوى
همى بود با ارج در گنج شاه * به دو ناسزا كس نكردى نگاه
چنين تا بتازى سخن راندند * ورا پهلوانى همى خواندند
چو مامون روشن روان تازه كرد * خور روز بر ديگر اندازه كرد
دل موبدان داشت و راى كيان * ببسته بهر دانشى بر ميان
كليله بتازى شد از پهلوى * بدين سان كه اكنون همى بشنوى
بتازى همى بود تا گاه نصر * بدانگه كه شد در جهان شاه نصر
گرانمايه بو الفضل دستور اوى * كه اندر سخن بود گنجور اوى
بفرمود تا پارسى و درى * نبشتند و كوتاه شد داورى
و زان پس چو پيوسته راى آمدش * بدانش خرد رهنماى آمدش
همى خواست تا آشكار و نهان * ازو يادگارى بود در جهان
گزارنده را پيش بنشاندند * همه نامه بر رودكى خواندند
بپيوست گويا پراگنده را * بسفت اين چنين در آگنده را
بدان كو سخن راند آرايشست * چو ابله بود جاى بخشايشست
حديث پراگنده بپراگند * چو پيوسته شد جان و مغز آگند
جهاندار تا جاودان زنده باد * زمان و زمين پيش او بنده باد
از انديشه دل را مدار ايچ تنگ * كه دورى تو از روزگار درنگ
گهى بر فراز و گهى بر نشيب * گهى با مراد و گهى با نهيب
ازين دو يكى نيز جاويد نيست * ببودن ترا راه اميد نيست
نگه كن كنون كار بوزرجمهر * كه از خاك بر شد بگردان سپهر
فراز آوريدش به خاك نژند * همان كس كه بردش بابر بلند
داستان كسرى با بوزرجمهر
[ خشم گرفتن نوشين روان بر بزرگمهر و بند فرمودنش ]
چنان بد كه كسرى بدان روزگار * برفت از مداين ز بهر شكار
همى تاخت با غرم و آهو بدشت * پراكنده شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزارى رسيد * درخت و گيا ديد و هم سايه ديد
همى راند با شاه بوزرجمهر * ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگى شاه نرم * بدان تا كند بر گيا چشم گرم
نديد از پرستندگان هيچ كس * يكى خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتيد چندى بران مرغزار * نهاده سرش مهربان بر كنار
هميشه ببازوى آن شاه بر * يكى بند بازو بدى پر گهر
برهنه شد از جامه بازوى او * يكى مرغ رفت از هوا سوى او
فرود آمد از ابر مرغ سياه * ز پرواز شد تا ببالين شاه