چو بر زد سر از كوه رخشنده روز * پديد آمد آن شمع گيتى فروز
پزشكان فرزانه را خواند راى * كسى كو بدانش بدى رهنماى
چو بر ز وى بنهاد سر سوى كوه * برفتند با او پزشكان گروه
پياده همه كوهساران بپاى * بپيمود با دانشى رهنماى
گياها ز خشك و ز تر برگزيد * ز پژمرده و آنچ رخشنده ديد
ز هر گونه دارو ز خشك و ز تر * همى بر پراگند بر مرده بر
يكى مرده زنده نگشت از گيا * همانا كه سست آمد آن كيميا
همه كوه بسپرد يك يك بپاى * ابر رنج او بر نيامد بجاى
بدانست كان كار آن پادشاست * كه زنده است جاويد و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشوير شاه * هم از نامداران هم از رنج راه
و زان خواسته نيز كآورده بود * ز گفتار بيهوده آزرده بود
ز كار نبشته ببد تنگ دل * كه آن مرد بىدانش و سنگدل
چرا خيره بر باد چيزى نبشت * كه بد بار آن رنج گفتار زشت
چنين گفت زان پس بران بخردان * كه اى كار ديده ستوده ردان
كه دانيد داناتر از خويشتن * كجا سر فرازد بدين انجمن
بپاسخ شدند انجمن همسخن * كه داننده پيريست ايدر كهن
بسال و خرد او ز ما مهترست * بدانش ز هر مهترى بهترست
چنين گفت برزوى با هندوان * كه اى نامداران روشن روان
برين رنجها بر فزونى كنيد * مرا سوى او رهنمونى كنيد
مگر كان سخنگوى داناى پير * بدين كار باشد مرا دستگير
ببردند برزوى را نزد اوى * پر انديشه دل سر پر از گفت و گوى
چو نزديك او شد سخنگوى مرد * همه رنجها پيش او ياد كرد
ز كار نبشته كه آمد پديد * سخنها كه از كاردانان شنيد
به دو پير دانا زبان برگشاد * ز هر دانشى پيش او كرد ياد
كه من در نبشته چنين يافتم * بدان آرزو تيز بشتافتم
چو زان رنجها بر نيامد پديد * ببايست ناچار ديگر شنيد
گيا چون سخن دان و دانش چو كوه * كه همواره باشد مر او را شكوه
تن مرده چون مرد بىدانشست * كه دانا بهر جاى با رامشست
بدانش بود بىگمان زنده مرد * چو دانش نباشد بگردش مگرد
چو مردم ز دانايى آيد ستوه * گيا چو كليله ست و دانش چو كوه
كتابى بدانش نماينده راه * بيابى چو جويى تو از گنج شاه
چو بشنيد برزوى زو شاد شد * همه رنج بر چشم او باد شد
برو آفرين كرد و شد نزد شاه * بكردار آتش بپيمود راه
بيامد نيايش كنان پيش راى * كه تا جاى باشد تو بادى بجاى
كتابيست اى شاه گسترده كام * كه آن را بهندى كليلهست نام
بمهرست با درج در گنج شاه * براى و بدانش نماينده راه
بگنجور فرمان دهد تا ز گنج * سپارد به من گر ندارد برنج