ز فرزانگان چون سخن بشنويم * براى و بگفتارشان بگرويم
ز ايوان مادر بدين گفت و گوى * برفتند و دلشان پر از جست و جوى
برين بر نهادند هر دو جوان * كزان پس ز گردان و ز پهلوان
ز دانا و پاكان سخن بشنويم * بران سان كه باشد بدان بگرويم
كز ايشان همى دانش آموختيم * بفرهنگ دلها بر افروختيم
بيامد دو فرزانه رهنماى * ميانشان همى رفت هر گونه راى
همى خواست فرزانهء گو كه گو * بود شاه در سندلى پيش رو
هم آن كس كه استاد طلخند بود * بفرزانگى هم خردمند بود
همى اين بران بر زد و آن برين * چنين تا دو مهتر گرفتند كين
نهاده بدند اندر ايوان دو تخت * نشسته بتخت آن دو پيروز بخت
دلاور دو فرزانه بر دست راست * همى هر يكى از جهان بهر خواست
گرانمايگان را همه خواندند * بايوان چپ و راست بنشاندند
زبان بر گشادند فرزانگان * كه اى سرفرازان و مردانگان
ازين نامداران فرخ نژاد * كه داريد رسم پدرشان به ياد
كه خواهيد بر خويشتن پادشا * كه دانيد زين دو جوان پارسا
فرو ماندند اندران موبدان * بزرگان و بيدار دل بخردان
نشسته همى دو جوان بر دو تخت * بگفت دو فرزانهء نيكبخت
بدانست شهرى و هم لشكرى * كزان كار جنگ آيد و داورى
همه پادشاهى شود بر دو نيم * خردمند ماند برنج و ببيم
يكى ز انجمن سر بر آورد راست * بآوا سخن گفت و بر پاى خاست
كه ما از دو دستور دو شهريار * چه ياريم گفتن كه آيد به كار
بسازيم فردا يكى انجمن * بگوييم با يكدگر تن بتن
و زان پس فرستيم يك يك پيام * مگر شهر ياران بيابند كام
برفتند ز ايوان ژكان و دژم * لبان پر ز باد و روان پر ز غم
بگفتند كين كار با رنج گشت * ز دست جهان ديده اندر گذشت
برادر نديديم هرگز دو شاه * دو دستور بدخواه در پيشگاه
ببودند يك شب پر آژنگ چهر * بدانگه كه بر زد سر از كوه مهر
برفتند يك سر بزرگان شهر * هر آن كس كه رويشان بود زان كار بهر
پر آواز شد سندلى چار سوى * سخن رفت هر گونه بىآرزوى
يكى را ز گردان بگو بود راى * يكى سوى طلخند بد رهنماى
زبانها ز گفتارشان شد ستوه * نگشتند همراى و با هم گروه
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن * سپاهى و شهرى همه تن بتن
يكى سوى طلخند پيغام كرد * زبان را ز گو پر ز دشنام كرد
دگر سوى گو رفت با گرز و تيغ * كه از شاه جان را ندارم دريغ
پر آشوب شد كشور سندلى * بدان نيكخواهى و آن يكدلى
خردمند گويد كه در يك سراى * چو فرمان دو گردد نماند بجاى
[ جنگ ساختن گو و طلحند ]
پس آگاهى آمد بطلخند و گو * كه هر برزنى با يكى پيش رو