تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1118

مساهمون:

ص١١١٨
درفشى درفشان بسر بر بپاى * يكى پيكرش ببر و ديگر هماى
پياده بپيش اندرون نيزه دار * سپردار و شايستهء كارزار
نگه كرد گو اندران دشت جنگ * هوا ديد چون پشت جنگى پلنگ

[ پند دادن گو ، طلحند را ]

همه كام خاك و همه دشت خون * بگرد اندرون نيزه بد رهنمون
به طلخند هر چند جانش بسوخت * ز خشم او دو چشم خرد را بدوخت
گزين كرد مردى سخنگوى گو * كزان مهتران او بدى پيش رو
كه رو پيش طلخند و او را بگوى * كه بيداد جنگ برادر مجوى
كه هر خون كه باشد برين ريخته * تو باشى بدان گيتى آويخته
يكى گوش بگشاى بر پند گو * بگفتار بدگوى غرّه مشو
نبايد كه از ما بدين كارزار * نكوهش بود در جهان يادگار
كه اين كشور هند ويران شود * كنام پلنگان و شيران شود
بپرهيز ازين جنگ و آويختن * ببيداد بر خيره خون ريختن
دل من بدين آشتى شاد كن * ز فام خرد گردن آزاد كن
ازين مرز تا پيش درياى چين * ترا باد چندانك خواهى زمين
همه مهر با جان برابر كنيم * ترا بر سر خويش افسر كنيم
ببخشيم شاهى بكردار گنج * كه اين تخت و افسر نيرزد برنج
و گر چند بيداد جويى همه * پراگندن گرد كرده رمه
بدين گيتى اندر نكوهش بود * همين را بدان سر پژوهش بود
مكن اى برادر به بيداد راى * كه بيداد را نيست با داد پاى
فرستاده چون پيش طلخند شد * بپيغام شاه از در پند شد
چنين داد پاسخ كه او را بگوى * كه در جنگ چندين بهانه مجوى
برادر نخوانم ترا من نه دوست * نه مغز تو از دودهء ما نه پوست
همه پادشاهى تو ويران كنى * چو آهنگ جنگ دليران كنى
همه بدسگالان بنزد تواند * ببهرام روز اورمزد تواند
گنهكار هم پيش يزدان تويى * كه بدنام و بدگوهر و بد خويى
ز خونى كه ريزند زين پس بكين * تو باشى بنفرين و من بآفرين
و ديگر كه گفتى ببخشيم تاج * هم اين مرزبانى و اين تخت عاج
هر آنگه كه تو شهريارى كنى * مرا مرز بخشى و يارى كنى
نخواهم كه جان باشد اندر تنم * و گر چشم بر تاج شاه افگنم
كنون جنگ را بر كشيدم رده * هوا شد چو ديبا بزر آژده
ز تير و ز ژوپين و نوك سنان * نداند كنون گو ركيب از عنان
بر آورد گه بر سر افشان كنم * همه لشكرش را خروشان كنم
بران سان سپاه اندر آرم بجنگ * كه سير آيد از جنگ جنگى پلنگ
بيارند گو را كنون بسته دست * سپاهش ببينند هر سو شكست
كه از بندگان نيز با شهريار * نپوشد كسى جوشن كارزار
چو پاسخ شنيد آن خردمند مرد * بيامد همه يك بيك ياد كرد
غمى شد دل گو چو پاسخ شنيد * كه طلخند را راى پاسخ نديد