بديشان سپرد آن دو فرزند را * دو مهتر نژاد خردمند را
نبودند ز ايشان جدا يك زمان * بديدار ايشان شده شادمان
چو نيرو گرفتند و دانا شدند * بهر دانشى بر توانا شدند
زمان تا زمان يك ز ديگر جدا * شدندى بر مادر پارسا
كه از ما كدامست شايسته تر * بدل برتر و نيز بايسته تر
چنين گفت مادر بهر دو پسر * كه تا از شما با كه يابم هنر
خردمندى و راى و پرهيز و دين * زبان چرب و گوينده و بآفرين
چو داريد هر دو ز شاهى نژاد * خرد بايد و شرم و پرهيز و داد
چو تنها شدى سوى مادر يكى * چنين هم سخن راندى اندكى
كه از ما دو فرزند كشور كراست * بشاهى و اين تخت و افسر كراست
به دو مام گفتى كه تخت آن تست * هنرمندى و راى و بخت آن تست
بديگر پسر هم ازينسان سخن * همى راندى تا سخن شد كهن
دل هردوان شاد كردى بتخت * بگنج و سپاه و بنام و ببخت
رسيدند هر دو به مردى بجاى * بد آموز شد هر دو را رهنماى
ز رشك او فتادند هر دو برنج * بر آشوفتند از پى تاج و گنج
همه شهر ز ايشان به دو نيم گشت * دل نيك مردان پر از بيم گشت
[ گفتگوى كردن گو و طلحند از بهر تخت ]
ز گفت بد آموز جوشان شدند * بنزديك مادر خروشان شدند
بگفتند كز ما كه زيباترست * كه بر نيك و بد بر شكيباترست
چنين پاسخ آورد فرزانه زن * كه با موبدى يكدل و راى زن
شما را ببايد نشستن نخست * بآرام و با كام فرجام جست
ازان پس خنيده بزرگان شهر * هر آن كس كه او دارد از راى بهر
يكايك بگوييم با رهنمون * نه خوبست گرمى به كار اندرون
كسى كو بجويد همى تاج و گاه * خرد بايد و راى و گنج و سپاه
چو بيدادگر پادشاهى كند * جهان پر ز گرم و تباهى كند
بمادر چنين گفت پر مايه گو * كزين پرسش اندر زمانه مرو
اگر كشور از من نگيرد فروغ * بكژّى مكن هيچ راى دروغ
بطلخند بسپار گنج و سپاه * من او را يكى كهترم نيكخواه
و گر من بسال و خرد مهترم * هم از پشت جمهور كنداورم
به دو گوى تا از پى تاج و تخت * نگيرد ببيدانشى كار سخت
به دو گفت مادر كه تندى مكن * بر انديشه بايد كه رانى سخن
هر آن كس كه بر تخت شاهى نشست * ميان بسته بايد گشاده دو دست
نگه داشتن جان پاك از بدى * بدانش سپردن ره بخردى
هم از دشمن آژير بودن بجنگ * نگه داشتن بهرهء نام و ننگ
ز داد و ز بيداد شهر و سپاه * بپرسد خداوند خورشيد و ماه
اگر پشه از شاه يابد ستم * روانش بدوزخ بماند دژم
جهان از شب تيره تاريك تر * دلى بايد از موى باريكتر
كه از بد كند جان و تن را رها * بداند كه كژّى نيارد بها