يكى كاروان بد كه كس پيش از ان * نراند و نبد خواسته بيش از ان
بيامد ز قنّوج بوزرجمهر * بر افراخته سر بگردان سپهر
دلى شاد با نامهء شاه هند * نبشته بهندى خطى بر پرند
كه راى و بزرگان گوايى دهند * نه از بيم كز نيك رايى دهند
كه چون شاه نوشين روان كس نديد * نه از موبد سالخورده شنيد
نه كس دانشىتر ز دستور اوى * ز دانش سپهرست گنجور اوى
فرستاده شد باژ يك ساله پيش * اگر بيش بايد فرستيم بيش
ز باژى كه پيمان نهاديم نيز * فرستاده شد هرچ بايست چيز
چو آگاهى آمد ز دانا بشاه * كه با كام و با خوبى آمد ز راه
ازان آگهى شاد شد شهريار * بفرمود تا هرك بد نامدار
ز شهر و ز لشكر خبيره شدند * همه نامداران پذيره شدند
به شهر اندر آمد چنان ارجمند * بپيروزى شهريار بلند
بايوان چو آمد بنزديك تخت * برو شهريار آفرين كرد سخت
ببر در گرفتش جهاندار شاه * بپرسيدش از راى و ز رنج راه
بگفت آنكجا رفت بوزرجمهر * ازان بخت بيدار و مهر سپهر
پس آن نامه راى پيروز بخت * بياورد و بنهاد در پيش تخت
بفرمود تا يزدگرد دبير * بيامد بر شاه دانش پذير
چو آن نامهء راى هندى بخواند * يكى انجمن در شگفتى بماند
هم از دانش و راى بوزرجمهر * از ان بخت سالار خورشيد چهر
چنين گفت كسرى كه يزدان سپاس * كه هستم خردمند و نيكى شناس
مهان تاج و تخت مرا بندهاند * دل و جان به مهر من آگندهاند
شگفتىتر از كار بوزرجمهر * كه دانش به دو داد چندين سپهر
سپاس از خداوند خورشيد و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه
برين داستان بر سخن ساختم * بطلخند و شطرنج پرداختم
داستان طلخند و گو
[ داستان طلخند و گو و پيدا شدن شطرنج ]
[ چنين گفت شاهوى بيدار دل * كه اى پير داناى و بسيار دل ]
ايا مرد فرزانه و تيزوير * ز شاهوى پير اين سخن ياد گير
كه در هند مردى سرافراز بود * كه با لشكر و خيل و با ساز بود
خنيده بهر جاى جمهور نام * به مردى بهر جاى گسترده گام
چنان پادشا گشته بر هندوان * خردمند و بيدار و روشن روان
و را بود كشمير تا مرز چين * برو خواندندى بداد آفرين
به مردى جهانى گرفته بدست * و را سندلى بود جاى نشست
هميدون بدش تاج و گنج و سپاه * هميدون نگين و هميدون كلاه
هنرمند جمهور فرهنگ جوى * سر افراز با دانش و آبروى
به دو شادمان زير دستان اوى * چه شهرى چه از در پرستان اوى
زنى بود هم گوهرش هوشمند * هنرمند و با دانش و بىگزند