چو خورشيد رخشنده شد بر سپهر * برفت از در شاه بوزرجمهر
چو آمد ز ايران بنزديك راى * برهمن بشادى و را رهنماى
ابا بار با نامه و تخت نرد * دلش پر ز بازار ننگ و نبرد
چو آمد به نزديكى تخت اوى * بديد آن سر و افسر و بخت اوى
فراوانش بستود بر پهلوى * به دو داد پس نامهء خسروى
ز شطرنج و ز راه و ز رنج راى * بگفت آنچه آمد يكايك بجاى
پيام شهنشاه با او بگفت * رخ راى هندى چو گل بر شگفت
بگفت آن كجا ديد پاينده مرد * چنان هم سراسر بياورد نرد
ز بازوى و از مهره و راى شاه * و زان موبدان نماينده راه
بنامه درون آنچه كردست ياد * بخواند بداند نپيچد ز داد
ز گفتار او شد رخ شاه زرد * چو بشنيد گفتار شطرنج و نرد
[ ناشناختن دانندگان هند ، چارهء نرد بازى ]
بيامد يكى نامور كدخداى * فرستاده را داد شايسته جاى
يكى خرم ايوان بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
زمان خواست پس نامور هفت روز * برفت آنك بودند دانش فروز
بكشور ز پيران شايسته مرد * يكى انجمن كرد و بنهاد نرد
بيك هفته آن كس كه بد تيزوير * ازان نامداران برنا و پير
همى بازجستند بازى نرد * برشك و براى و بننگ و نبرد
بهشتم چنين گفت موبد براى * كه اين را نداند كسى سر ز پاى
مگر با روان يار گردد خرد * كزين مهره بازى برون آورد
بيامد نهم روز بوزرجمهر * پر از آرزو دل پر آژنگ چهر
كه كسرى نفرمود ما را درنگ * نبايد كه گردد دل شاه تنگ
بشد موبدان را ازان دل دژم * روان پر ز غم ابروان پر زخم
بزرگان دانا بيك سو شدند * بنادانى خويش خستو شدند
چو آن ديد بنشست بوزرجمهر * همه موبدان برگشادند چهر
بگسترد پيش اندرون تخت نرد * همه گردش مهرها ياد كرد
سپهدار بنمود و جنگ سپاه * هم آرايش رزم و فرمان شاه
ازو خيره شد راى با راى زن * ز كشور بسى نامدار انجمن
همه مهتران آفرين خواندند * ورا موبد پاك دين خواندند
ز هر دانشى زو بپرسيد راى * همه پاسخ آمد يكايك بجاى
خروشى بر آمد ز دانندگان * ز دانش پژوهان و خوانندگان
كه اينت سخنگوى داننده مرد * نه از بهر شطرنج و بازى نرد
بياورد زان پس شتر دو هزار * همه گنج قنّوج كردند بار
ز عود و ز عنبر ز كافور و زر * همه جامه و جام پيكر گهر
ابا باژ يك ساله از پيشگاه * فرستاد يك سر بدرگاه شاه
يكى افسرى خواست از گنج راى * همان جامهء زر ز سر تا بپاى
به دو داد و چند آفرين كرد نيز * بيارانش بخشيد بسيار چيز
شتر دو هزار آنك از پيش برد * ابا باژ و هديه مر او را سپرد