تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1072

مساهمون:

ص١٠٧٢
سخن كرد زين موبدان خواستار * بپرسش گرفت آنچ آيد به كار
ببوزرجمهر آن زمان شاه گفت * كه رخشنده گوهر بر آر از نهفت
يكى آفرين كرد بوزرجمهر * كه اى شاه روشن دل و خوب چهر
چنان دان كه اندر جهان نيز شاه * يكى چون تو ننهاد بر سر كلاه
بداد و بدانش بتاج و بتخت * بفرّ و بچهر و براى و ببخت
چو پرهيز كارى كند شهريار * چه نيكوست پرهيز با تاج دار
ز يزدان بترسد گهء داورى * نگردد بميل و بكنداورى
خرد را كند پادشا بر هوا * بدانگه كه خشم آورد پادشا
نبايد كه انديشهء شهريار * بود جز پسنديدهء كردگار
ز يزدان شناسد همه خوب و زشت * بپاداش نيكى بجويد بهشت
زبان راست گوى و دل آزرم جوى * هميشه جهان را به دو آبروى
هر ان كس كه باشد ورا راى زن * سبك باشد اندر دل انجمن
سخن گوى و روشن دل و داد ده * كهان را بكه دارد و مه بمه
كسى كو بود شاه را زير دست * نبايد كه يابد به جائى شكست
بدانگه شود تاج خسرو بلند * كه دانا بود نزد او ارجمند
نگه داشتن كار درگاه را * بزهر آژدن كام بدخواه را
چو دارد ز هر دانشى آگهى * بماند جهاندار با فرهى
نبايد كه خسبد كسى دردمند * كه آيد مگر شاه را زو گزند
كسى كو بباد افره اندر خورست * كجا بد نژادست و بد گوهرست
كند شاه دور از ميان گروه * بىآزار تا زو نگردد ستوه
هر ان كس كه باشد بزندان شاه * گنهكار گر مردم بىگناه
بفرمان يزدان ببايد گشاد * بزند و باست آنچ كردست ياد
سپهبد بفرهنگ دارد سپاه * براسايد از درد فرياد خواه
چو آژير باشى ز دشمن براى * بد انديش را دل برآيد ز جاى
همه رخنهء پادشاهى بمرد * بدارى بهنگام پيش از نبرد
به چيزى كه گردد نكوهيده شاه * نكوهش بود نيز با فرّ و گاه
ازو دور گشتن برغم هوا * خرد را بران راى كردن گوا
فزودن به فرزند بر مهر خويش * چو در آب ديدن بود چهر خويش
ز فرهنگ و ز دانش آموختن * سزد گر دلت يابد افروختن
گشادن برو بر در گنج خويش * نبايد كه ياد آورد رنج خويش
هر انگه كه يازد ببد كار دست * دل شاه بچه نبايد شكست
چو بر بدكنش دست گردد دراز * به خون جز بفرمان يزدان مياز
و گر دشمنى يا بى اندر دلش * چو خو باشد از بوستان بگسلش
كه گر دير ماند بنيرو شود * و زو باغ شاهى پر آهو شود
چو باشد جهانجوى با فرّ و هوش * نبايد كه دارد ببدگوى گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بد * تباهى بديهيم شاهى رسد
نبايد شنيدن ز نادان سخن * چو بد گويد از داد فرمان مكن
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1072 | حكيم أبو القاسم الفردوسي