همه راستى بايد آراستن * نبايد كه ديو آورد كاستن
چو اين گفتها بشنود پارسا * خرد را كند بر دلش پادشا
كند آفرين تاج بر شهريار * شود تخت شاهى برو پايدار
بنازد به دو تاج شاهى و تخت * بدانديش نوميد گردد ز بخت
چو بر گردد اين چرخ ناپايدار * ازو نام نيكو بود يادگار
بماناد تا روز باشد جوان * هنر يافته جان نوشين روان
ز گفتار او انجمن خيره شد * همه راى دانندگان تيره شد
چو نوشين روان آن سخنها شنود * بروزيش چندانك بد برفزود
و زان پندها ديده پر آب كرد * دهانش پر از در خوشاب كرد
يكى انجمن لب پر از آفرين * برفتند ز ايوان شاه زمين
[ بزم پنجم شاه نوشين روان با بزرگمهر و موبدان ]
برين نيز بگذشت يك هفته روز * بهشتم چو بفروخت گيتى فروز
بيانداخت آن چادر لاژورد * بياراست گيتى بديباى زرد
شهنشاه بنشست با موبدان * جهان ديده و كار كرده ردان
سر موبد موبدان اردشير * چو شاپور و چون يزدگرد دبير
ستاره شناسان و جويندگان * خردمند و بيدار گويندگان
سراينده بوزرجمهر جوان * بيامد بر شاه نوشين روان
بدانندگان گفت شاه جهان * كه با كيست اين دانش اندر نهان
كزو دين يزدان بنيرو شود * همان تخت شاهى بىآهو شود
چو بشنيد زو موبد موبدان * زبان برگشاد از ميان ردان
چنين داد پاسخ كه از داد شاه * درفشان شود فر ديهيم و گاه
چو با داد بگشايد از گنج بند * بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر كو بشويد زبان از دروغ * نجويد بكژّى ز گيتى فروغ
سپهبد چو با داد و بخشايشست * ز تاجش زمانه پر آسايشست
و ديگر كه از كهتر پر گناه * چو پوزش كند باز بخشدش شاه
بپنجم جهاندار نيكو سخن * كه نامش نگردد بگيتى كهن
همه راست گويد سخن كم ّ و بيش * نگردد بهر كار زآيين خويش
ششم بر پرستندهء تخت خويش * چنان مهر دارد كه بر بخت خويش
بهفتم سخن هرك دانا بود * زبانش به گفتن توانا بود
نگردد دلش سير ز آموختن * از انديشگان مغز را سوختن
بآزاديست از خرد هر كسى * چنانچون ببالد ز اختر بسى
دلت مگسل اى شاه راد از خرد * خرد نام و فرجام را پرورد
منش پست و كم دانش آن كس كه گفت * منم كم ز گيتى كسى نيست جفت
چنين گفت پس يزدگرد دبير * كه اى شاه دانا و دانش پذير
ابر شاه زشتست خون ريختن * باندك سخن دل برآهيختن
همان چون سبكسر بود شهريار * بدانديش دست اندر آرد به كار
همان با خردمند گيرد ستيز * كند دل ز نادانى خويش تيز
دل شاه گيتى چو پر آز گشت * روان ورا ديو انباز گشت