مكن نيك مردى بجاى كسى * كه پاداش نيكى نيابى بسى
گشاده دلان را بود بخت يار * انوشه كسى كو بود بردبار
هران كس كه جويد همى برترى * هنرها ببايد بدين داورى
يكى راى و فرهنگ بايد نخست * دوم آزمايش ببايد درست
سيوم يار بايد بهنگام كار * ز نيك و ز بد برگرفتن شمار
چهارم كه مانى بجا كام را * ببينى ز آغاز فرجام را
بپنجم اگر زورمندى بود * بتن كوشش آرى بلندى بود
وزين هر درى جفت گردد سخن * هنر خيره بىآزمايش مكن
ازان پس چو يارت بود نيك ساز * برو بر بهنگامت آيد نياز
چو كوشش نباشد تن زورمند * نيارد سر آرزوها ببند
چو كوشش ز اندازه اندر گذشت * چنان دان كه كوشنده نوميد گشت
خوى مرد دانا بگوييم پنج * كزان عادت او خود نباشد برنج
چو نادان كه عادت كند هفت چيز * نباشد شگفت ار برنجست نيز
نخست آنك هر كس كه دارد خرد * ندارد غم آن كزو بگذرد
نه شادان كند دل بنا يافته * نه گر بگذرد زو شود تافته
چو از رنج و ز بد تن آسان شود * ز نابودنيها هراسان شود
چو سختيش پيش آيد از هر شمار * شود پيش و سستى نيارد به كار
ز نادان كه گفتيم هفتست راه * يكى آنك خشم آورد بىگناه
گشاده كند گنج بر ناسزاى * نه زو مزد يابد بهر دو سراى
سه ديگر بيزدان بود ناسپاس * تن خويش را در نهان ناشناس
چهارم كه با هر كسى راز خويش * بگويد برافرازد آواز خويش
بپنجم بگفتارِ ناسودمند * تن خويش دارد به درد و گزند
ششم گردد ايمن ز نااستوار * همى پرنيان جويد از خار بار
بهفتم كه بستيهد اندر دروغ * ببى شرمى اندر بجويد فروغ
چنان دان تو اى شهريار بلند * كه از وى نبيند كسى جز گزند
چو بر انجمن مرد خامش بود * ازان خامشى دل برامش بود
سپردن بداناى داننده گوش * بتن توشه يابد بدل راى و هوش
شنيده سخنها فرامش مكن * كه تاجست بر تخت شاهى سخن
چو خواهى كه دانسته آيد ببر * بگفتار بگشاى بند از هنر
چو گسترد خواهى به هر جاى نام * زبان بركشى همچو تيغ از نيام
چو با مرد دانات باشد نشست * زبر دست گردد سر زيردست
ز دانش بود جان و دل را فروغ * نگر تا نگردى بگرد دروغ
سخنگوى چون بر گشايد سخن * بمان تا بگويد تو تندى مكن
زبان را چو با دل بود راستى * ببندد ز هر سو در كاستى
ز بيكار گويان تو دانا شوى * نگويى ازان سان كزو بشنوى
ز دانش در بىنيازى مجوى * و گر چند ازو سختى آيد به روى
هميشه دل شاه نوشين روان * مبادا ز آموختن ناتوان