تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1075

مساهمون:

ص١٠٧٥
چنين داد پاسخ كه بارى نخست * دل از عيب جستن ببايدت شست
بىآهو كسى نيست اندر جهان * چه در آشكار و چه اندر نهان
چو مهتر بود بر تو رشك آورى * چو كهتر بود زو سرشك آورى
سه ديگر سخن چين و دوروى مرد * بران تا بر انگيزد از آب گرد
چو گوينده‌يى كو نه بر جايگاه * سخن گفت و زو دور شد فرّ و جاه
همان كو سخن سر بسر نشنود * نداند بگفتار و هم نگرود
به چيزى ندارد خردمند چشم * كز و بازماند بپيچد ز خشم
بپرسيد پس موبد موبدان * كه اى برتر از دانش بخردان
كسى نيست بىآرزو در جهان * اگر آشكارست و گر در نهان
همان آرزو را پديدست راه * كه پيدا كند مرد را دستگاه
كدامين ره آيد ترا سودمند * كدامست با درد و رنج و گزند
چنين داد پاسخ كه راه از دو سوست * گذشتن ترا تا كدام آرزوست
ز گيتى يكى بازگشتن به خاك * كه راهى درازست با بيم و باك
خرد باشدت زين سخن رهنمون * بدين پرسش اندر چرايى و چون
خرد مرد را خلعت ايزديست * سزاوار خلعت نگه كن كه كيست
تنومند را كو خرد يار نيست * بگيتى كس او را خريدار نيست
نباشد خرد جان نباشد رواست * خرد جان پاك است و ايزد گواست
چو بنياد مردى بياموخت مرد * سرافراز گردد بننگ و نبرد
ز دانش نخستين بيزدان گراى * كه او هست و باشد هميشه بجاى
به دو بگروى كام دل يافتى * رسيدى بجايى كه بشتافتى
دگر دانش آنست كز خوردنى * فراز آورى روى آوردنى
بخورد و بپوشش بيزدان گراى * بدين دار فرمان يزدان بجاى
گر آيدت روزى به چيزى نياز * بدشت و بگنج و بپيلان مناز
هم از پيشه‌ها آن گزين كاندر وى * ز نامش نگردد نهان آبروى
همان دوستى با كسى كن بلند * كه باشد به سختى ترا سودمند
تو در انجمن خامشى برگزين * چو خواهى كه يك سر كنند آفرين
چو گويى همان گوى كآموختى * بآموختن در جگر سوختى
سخن سنج و دينار گنجى مسنج * كه بر دانشى مرد خوارست گنج
روان در سخن گفتن آژير كن * كمان كن خرد را سخن تير كن
چو رزم آيدت پيش هشيار باش * تنت را ز دشمن نگهدار باش
چو بد خواه پيش تو صف بركشيد * ترا راى و آرام بايد گزيد
برابر چو بينى كسى همنبرد * نبايد كه گردد ترا روى زرد
تو پيروزى ار پيش دستى كنى * سرت پست گردد چو سستى كنى
بدانگه كه اسب افگنى هوش دار * سليح همآورد را گوش دار
گر و تيز گردد تو زو بر مگرد * هشيوار ياران گزين در نبرد
چو دانى كه با او نتابى مكوش * ببرگشتن از رزم باز آر هوش
چنين هم نگه دار تن در خورش * نبايد كه بگزايدت پرورش